
رمان خیانت پارت ۱۱

به یاد عشق خوابم میبرد، به امید تو نیز بیدار میشوم
عشق مانند زندانیست که درون آن گیر افتاده، دستانت بسته است و قلبت خسته از ترس، دهانت بسته و چشمانت باز از ترس، آری عشق است دگر، چه میشود کرد......
به یاد عشق خوابم میبرد، به امید تو نیز بیدار میشوم
عشق مانند زندانیست که درون آن گیر افتاده، دستانت بسته است و قلبت خسته از ترس، دهانت بسته و چشمانت باز از ترس، آری عشق است دگر، چه میشود کرد......
دردا و دریغا که در این بازی خونیـــن
بازیچه ایام، دل آدمیان است....
مرینت چزی که میدید را باور نمیکند، گویی مانند رویا بود برایش. رویایی شیرین که دوست نداشت از آن بیدار شود. چهره ی آدرین با باز شدن در برای مرینت نمایان شده بود، چشم های زمردی رنگ آدرین باز هم مرینت را مست تماشا کرده بود. لطافت صدای آدرین به قدری زیبا بود که مرینت دست از نگاه به چشمان آدرین برداشت و محو لب هایش شد. _«آاا ببخشید بی اطلاع اومدم! اجازه میدی بیام تو اتاق»
هیییی، از صبح دارم تلاش میکنم پارت هشت رو بزارم ولی میزنه خطای نامشخص....
خب خب، شرمنده بابت دیر شدن پارت، انگشتم رو بریده بودم و نمی تونستم تایپ کنم، حالا بفرمایید ادا مطلب که حسابی جبران شده باشه...
بفرمایید ادامه مطلب که کلی حرف دارم.. :)
خب نمیدونم چی بگم😁 ولی ممنون بابت تک تک حمایت هاتون، و امیدوارم لذت کافی رو با خوندن این پارت برده باشید.
واقعا از تک تکون ممنونم برای حمایت ها و امیدوارم بتون بخشی از این کارهاتون رو با نوشتن رمان جبران کنم 🙂
هییی، حمایت ها ضعیف شده 💔، اگه حمایت کنید منم قول میدم از پست هاتون حمایت کنم.