
حکم وکیل پارت 6

سلام به همگی✨️
با یه پارت طولانی اومدم برای خوندن پارت 6 برین ادامه...
ادامهی پارت قبلی...
از لحظهای که وارد دفتر شدم، ذهنم درگیر بود. پشت میز نشستم، ولی هنوز فکرم تو خیابون بود، هنوز تو اون لحظهای که آلیا گفت این آخرین بار نیست که دربارهی آدرین حرف میزنیم.
سعی کردم حواسم رو جمع کنم و مدارکی که روی میزم بود رو ببینم، ولی اون نگاه سرد ولکن نبود. چطوری میشه یکی اینقدر بیتفاوت باشه؟ یا شاید... یه چیزی رو قایم میکرد؟
در باز شد و ماتیو اومد تو.
ماتیو: مرینت؟ آمادهای؟ جلسه پنج دقیقه دیگه شروع میشه.
سرم رو تکون دادم و مدارک رو برداشتم.
من: آره، بریم.
وارد جلسه که شدیم، تا جایی که میتونستم سعی کردم تمرکز کنم. ولی حتی وسط جلسه هم ذهنم هر از گاهی میپرید سمت آدرین.
بعد از جلسه، ماتیو کنارم اومد.
ماتیو: حالت خوبه؟ امروز یه کم حواست پرته.
لبخند زدم، ولی میدونستم که این بار نمیتونم خیلی قانعکننده باشم.
من: حقیقتش، یه کم اعصابم خورده.
ماتیو: چی شده؟
آهی کشیدم.
من: دیروز گوشیم تو آسانسور افتاد و شکست. حالا عملاً هیچ راه ارتباطی ندارم. فقط یه سیمکارت دارم که بیاستفاده مونده.
ماتیو: خب، پس زودتر یه گوشی بخر.
من: باید همین امروز این کار رو بکنم. توی سیمکارتم کلی پروندههای مهم ذخیره شده که بهشون نیاز دارم. نمیتونم بیشتر از این بدون گوشی سر کنم.
ماتیو: آره، حتماً این کار رو بکن. یه دنیا کارامون با گوشی پیش میره.
سر تکون دادم. حق با ماتیو بود. بعد از ناهار، از دفتر زدم بیرون و چند دقیقهای تو خیابون قدم زدم. یه کافه دیدم و بیاختیار رفتم تو. نشستم و یه قهوه سفارش دادم. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که در باز شد و یه نفر وارد شد.
وای، این دیگه کیه؟
آدرین بود.
همون نگاه سرد، همون قیافهی بیحس. ولی این بار، شاید چون از قبل بهش فکر کرده بودم، یه چیزی تو حالتش فرق داشت.
نگاهش از روی جمع رد شد و یه لحظه روی من مکث کرد. ولی طبق معمول، هیچی معلوم نبود تو نگاهش. بدون اینکه چیزی بگه، از کنار میزم رد شد و رفت سمت پیشخوان.
نمیدونم چرا، ولی ناخودآگاه گفتم:
من: آدرین؟
اون ایستاد. چند لحظه مکث کرد و بعد، خیلی آروم برگشت.
چشمام تو چشماش قفل شد. حالا که از نزدیک نگاهش میکردم، یه چیزی ته نگاهش بود که دیشب ندیده بودم. یه سایهی محو... یه چیزی بین خستگی و غم. ولی فقط یه لحظه بود. چون تو یه ثانیه دوباره اون دیوار سرد رو دور خودش کشید.
آدرین: بله؟
راستش خودمم نفهمیدم چرا صداش زدم، ولی حالا که این کار رو کرده بودم، باید یه چیزی میگفتم.
من: تو دیشب تو مهمونی بودی، درسته؟
یه ابروش رفت بالا.
آدرین: بله.
من: چرا اومده بودی؟
سوال بیمقدمهای بود، ولی خب، کنجکاو شده بودم. چون اون اصلاً به نظر نمیرسید اهل این جور مهمونیها باشه.
آدرین یه لحظه بهم نگاه کرد. انگار داشت سبک و سنگین میکرد که جواب بده یا نه. و بعد، با یه لحن آروم ولی محکم گفت:
آدرین: گاهی وقتا آدم یه جا میره که خودش هم دلیلش رو نمیدونه.
بعد از گفتن این جمله، بدون اینکه منتظر جواب من بمونه، برگشت و قهوهش رو سفارش داد.
من مات و مبهوت بهش نگاه کردم. یعنی چی؟
یه حسی بهم میگفت... شاید آلیا درست میگفت. شاید این آخرین باری نبود که دربارهی آدرین فکر میکردم.
چند دقیقهای گذشت و هنوز داشتم به حرفش فکر میکردم که یهو یاد چیزی افتادم. باید همین الان یه گوشی میخریدم. بدون گوشی زندگی سخت شده بود و مهمتر از اون، توی سیمکارتم کلی پروندهی مهم داشتم که بدون اونا هیچ کاری از پیش نمیرفت.
بلند شدم، حساب کردم و از کافه بیرون زدم. همون نزدیکی یه فروشگاه موبایل بود. چند دقیقهای به مدلهای مختلف نگاه کردم و بالاخره یکی رو انتخاب کردم. فروشنده گوشی رو توی جعبه گذاشت و بهم داد.
فروشنده: امیدوارم ازش راضی باشی.
من: مرسی، دقیقاً همونی بود که میخواستم.
وقتی از مغازه بیرون اومدم، یه لحظه جعبهی گوشی رو توی دستم چرخوندم و لبخند زدم. بالاخره وقتش شده بود که سیمکارتم رو بذارم توی یه گوشی واقعی و از این دردسر خلاص بشم.
یا شاید هم... این فقط شروع یه ماجرای جدید بود.
با عجله سیمکارت رو توی گوشی گذاشتم و روشنش کردم. صفحهی گوشی که بالا اومد، اولین کاری که کردم این بود که پیامهام رو چک کنم. چند تا پیام کاری داشتم، اما یکی از پیامها بیشتر از همه توجهم رو جلب کرد.
شمارهی ناشناس: امیدوارم آماده باشی، چون بازی تازه شروع شده.
ابروهام تو هم رفت. یعنی چی؟ این دیگه کی بود؟
دور و برم رو نگاه کردم، انگار کسی داشت منو میپایید. اما خیابون مثل همیشه بود، شلوغ و پر از آدمایی که هر کدوم تو دنیای خودشون بودن. ولی یه چیزی فرق داشت. یه حسی توی دلم بود که بهم میگفت، از این لحظه به بعد، دیگه هیچچیز مثل قبل قرار نیست...
داشتم به پیام خیره میشدم. انگشتم روی صفحهی گوشی مونده بود، انگار که میتونستم از توی این کلمات یه چیزی دربیارم. شماره ناشناس بود، هیچ اطلاعاتی ازش نبود، ولی لحن پیام... یه جورایی عجیب بود. انگار این آدم، هم منتظر بوده من اینو ببینم، هم از قبل میدونسته که قراره اینو دریافت کنم.
خواستم بیخیالش بشم، ولی مگه ذهنم اجازه میداد؟ "بازی تازه شروع شده" یعنی چی؟ یعنی یه هشدار بود؟ یا یکی داشت سر به سرم میذاشت؟
یه کم دور و برمو نگاه کردم. خیابون مثل همیشه شلوغ بود، ولی نمیدونم چرا حس کردم یه نفر داره نگاهم میکنه. وقتی سرمو چرخوندم، یه مرد قدبلند با یه پالتوی تیره اون سمت خیابون وایساده بود. به محض اینکه چشم تو چشم شدیم، برگشت و بین جمعیت ناپدید شد.
یه نفس عمیق کشیدم و سعی کردم خودمو قانع کنم که فقط یه تصادف بوده. "داری زیادی شلوغش میکنی، مرینت."
اما ته دلم میدونستم که این فقط یه توهم ساده نیست.
گوشی رو توی جیبم انداختم و برگشتم دفتر. باید یه سر و سامونی به فکرم میدادم، شاید میتونستم یه سرنخی از این شماره پیدا کنم.
به محض اینکه رسیدم، مستقیم رفتم پای کامپیوتر و یه سایت مخصوص جستجوی شمارهها رو باز کردم. عددها رو یکییکی وارد کردم و چند ثانیه بعد، صفحه لود شد.
نتیجه: شماره نامشخص. هیچ اطلاعاتی موجود نیست.
اخمام رفت تو هم. این خیلی عجیب بود. حتی شمارههای اعتباری هم بالاخره یه جایی ثبت میشدن، اما این یکی انگار اصلاً وجود نداشت.
قبل از اینکه بتونم بیشتر فکر کنم، گوشیم دوباره ویبره رفت.
شماره ناشناس: تا اینجای کار خوب پیش رفتی. ولی هنوز اول راهی. بهت گفتم که بازی تازه شروع شده. آمادهای؟
ضربان قلبم یه لحظه بالا رفت. یعنی چی؟ شوخی بود؟ تهدید؟ یا چیزی خیلی فراتر از اونی که فکرشو میکردم؟
یه لحظه حس کردم باید از دفتر برم بیرون، یه هوای تازه بخورم. گوشیمو تو جیبم انداختم و از پلهها پایین رفتم. حس میکردم یه چیزی داره بهم نزدیک میشه، ولی هنوز نمیدونستم چی. یا کی.
از ساختمون زدم بیرون و شروع کردم به قدم زدن. ذهنم درگیر بود و اصلاً حواسم به اطرافم نبود. صدای قدمهای خودم روی سنگفرش خیابون میپیچید، ولی بعد یه لحظه حس کردم صدای دیگهای هم هست. انگار یه نفر پشت سرم راه میرفت. قدمهامو آرومتر کردم، گوشامو تیز کردم. آره، یکی داشت دقیقاً با ریتم من قدم برمیداشت.
نفسم حبس شد. قلبم تند میزد. یه لحظه توی شیشهی یه مغازه نگاه کردم. کسی پشت سرم بود. همون مرد پالتوپوش. لعنتی، این دیگه چی بود؟
یه نفس عمیق کشیدم، نباید وحشت میکردم. اگه میدویدم، یعنی اینکه میدونم دارن تعقیبم میکنن. آروم حرکت کردم و وارد یه کوچهی باریک شدم. چند قدم رفتم جلو، بعد سریع پیچیدم و پشت دیوار قایم شدم. نفس توی سینم حبس شد. چند لحظه بعد، اون مرد وارد کوچه شد. وایستاد، انگار که دنبال چیزی میگشت.
با دقت نگاهش کردم. یه چیزی توی جیب پالتوش بود، انگار داشت دنبال گوشیش میگشت. یهو صدای زنگ موبایلش بلند شد. دستشو برد داخل جیبش و گوشی رو درآورد. من حتی از این فاصله میتونستم پیام روی صفحهشو ببینم.
"حواست بهش باشه. هنوز زوده که بفهمه."
چی؟ یعنی این آدم دنبالمه اما هنوز قرار نیست چیزی بهم بگه؟ این کی بود؟ و از همه مهمتر، کی داشت بهش دستور میداد؟
قبل از اینکه بتونم بیشتر فکر کنم، مرد یه نگاه سریع به اطراف انداخت و دوباره توی جمعیت ناپدید شد. انگار هیچوقت اونجا نبوده.
من همونجا ایستاده بودم، نفسنفس میزدم. حالا دیگه مطمئن بودم که یه چیزی جدیتر از یه پیام ناشناس داره اتفاق میافته. و این تازه اولش بود.
پایان...
امیدوارم از این پارت لذت برده باشید✨️
شرط این پارت 12لایک و 22کامنت.
8000کاراکتر
و اینکه داخل وب خودم رمان ایرانی "سایههای قمار" رو میزارم اگه دوست داشتین میتونید بخونید✨️🌼