«دایی ناتنی من »p18

. 𝓶𝓪𝓼𝓾𝓶𝓮𝓱. . 𝓶𝓪𝓼𝓾𝓶𝓮𝓱. . 𝓶𝓪𝓼𝓾𝓶𝓮𝓱. · 1404/1/1 20:45 · خواندن 2 دقیقه

عیدتون مبارک باشه 🫶🏻 🫂 

 

عیدی من بهتون شما هم بهم عیدی بدین با کامنت هالایک های باشد قشنگتون🕊️🫠

باشد که سال جدید،

سال رهایی ما؛

از رنج های باشد که 

حقمان نبود ؛)✨🤍

**از زبان آدرین:**

لبخندم همچنان سر جایش بود که با سرفه‌ی اریکا، مرینت دستش رو از دستم بیرون کشید و رنگ گونه‌هاش چند درجه تیره‌تر شد. حالا کل لپ‌هاش قرمز شده بود. اریکا قهوه رو گذاشت و چیزی در گوش مرینت گفت که مثل فنر از جاش بلند شد و از آشپزخونه بیرون رفت. اریکا خندید و گفت: "خیلی بچه‌ست و کم‌تجربه‌ست." بعد با لحنی ملایم اما جدی دستم رو گرفت و گفت: "سعی کن باهاش بی‌آیی. سعی کن با رفتارت عاشقش کنی." سری تکان دادم و مشغول قهوه‌خوردن شدم که یهو صدای "آخ!" مرینت من و اریکا رو به بیرون کشاند.

---

**از زبان مرینت:**

از آشپزخونه زدم بیرون، همین‌جوری زیر لب با خودم قُر می‌زدم: "آخه مامان‌بزرگ اریکا، این چه حرفی بود که زدی؟ آخه که..." حرف‌هاش درباره‌ی آدرین توی مغزم می‌چرخید و باعث شد سرخ بشم و چشم‌هام رو ببندم: *"شما زن و شوهر قراره فراتر از اینا پیش برید، حالا چرا سرخ می‌شی؟..."* سرم رو به چپ و راست تکون دادم که یهو سرم به سینه‌ی یکی خورد و با باسنم به زمین افتادم و آخ بلندی کردم. خواستم جد و آباد طرف رو جلوی چشاش بیارم، اما با دیدن نینو ساکت شدم. گفتم: "کوری مگه؟!" ولی وقتی چشمان نینو رو دیدم، ساکت شدم. حتماً شکست عشقی خورده بود. می‌دونستم. اریکا و آدرین هم اومدن. اریکا بهم گفت: "چی شده مرینت؟" و منم گفتم: "هیچی، به نینو خوردم." اما اصلاً حواسش نبود. نینو از اول تا الان سرش پایین بود و چیزی نگفته بود. این باعث شده بود نگران بشیم. هر سه‌تامون برای همین، اریکا دستش رو گرفت و به طرف مبل برد. من و آدرین هم پشت سرش رفتیم و روی مبل نشستیم. اریکا گفت: "چی شده نینو؟ چرا تو حال خودت نیستی؟ اتفاقی افتاده؟" اینو که گفت، نینو که تا الان ساکت بود، به حرف اومد و با حرفی که زد، چشم‌های منم چهارتا شد...

....؟.....

 

 

بنظرتون چی گفته