رویای واقعی ماه پارت 12 🌚✨️

KR KR KR · 1404/1/1 15:22 · خواندن 3 دقیقه

سلام ، عیدتون مبارک 🌿💖

برو ادامه شرط پارت بعد ۱۰ لایک و کامنت 💗🥀

فقط یچیزی میخوام بگم 

بچه ها خیلی نامردید واقعا ۱۰ لایک چیزیه ؟؟؟؟💔🔪

یعنی رمان من اینقدر بی ارزشه ؟؟؟؟ اگه هست ادامه نمیدم 😭😭

 

 

 

 

  • ۱۰ دقیقه بعد :

 

ولیعهد : خوب بگو ببینم من چه کمکی می تونم کنم ؟

 

☆ من فقط ازت میخوام بزاری کل پسر بچه های ۱۱ ساله ی کشور رو ببینم .

 

ولیعهد : چی امکان نداره . اصلا همچین چیزی از دست من هیچی از دست شاه هم بر نمیاد .

 

☆ آها راستی گفتی این گردنبند برات آشناست . اون رو کجا دیدی ؟

 

ولیعهد : داخل بازار بودم دست یه پسر بچه ای روی پل بود . راستی من تورو چی صدا بزنم ؟

 

☆ آها من لی هان وو هستم . پس اون دوستم رو همون پارک جه مین ، باهاش برو سر پل و اونو پیدا کنید .

 

ولیعهد : خودت برو به من چه .

 

☆ جلوتر رفتم و گفتم ،، دوست داری بکشمت ؟

 

ولیعهد : خوب ، نه .

 

☆ آها یچیز دیگه ، شما اینجا خون دارید ؟

 

 

ولیعهد : خون ؟ نه . خون میخوای چی کار ؟

 

☆ عه ، مگه نمیدونی ؛ احمق من خون آشامما .

 

ولیعهد : خون آشام ؟ هی خون آشام که افسانه اس ‌!

 

☆  دندونام رو نشونش دادم و باهاش دستم رو بریدم .

 

ولیعهد : ؛/ آروم باش .

 

☆ من آرومم . 

 

ولیعهد : با خودمم .

 

☆ عه . ( با خنده )

 

☆ ببینم شما اینجا خدمتکار پسر بچه دارید ؟

 

ولیعهد : آره .

 

☆ همشون رو بگو بیا اینجا باید چکشون کنم .

 

  • ۱ ساعت بعد :

 

☆ خوبه تمام بچه ها اینجا جمع شدن . با کمک مهرسا و کارن تمام چشم های بچه ها رو چک کردیم اگه داخل چشمشون سفیدی دیده می‌شد یعنی اون صاحب گردنبند مآه هست و خوردیم به یکی که معلوم شد اون گردنبند مآه رو داره .

 

☆هی کوچولو منو میشناسی ؟

 

پسر بچه : نه .

 

☆ اسمت چیه ؟ چند سالته ؟

 

پسر بچه : نمیدونم .

 

☆ یعنی اسمی نداری ؟ این گردنبند رو میشناسی ؟

 

پسر بچه : عین همینو داشتم ولی نمیدونم از کجا اومده .

 

☆ میشه به من نشونش بدی ؟

 

پسر بچه : الان ندارمش .

 

☆ یعنی چی که نداریش .

 

♡ آروم باش ، تو بیا این ور من حرف میزنم .

 

♡ میتونی به من بگی چرا نداریش .

 

پسر بچه : اونو به یکی فروختم .

 

☆ یعنی چی ؟ کی ؟ چی ؟ کجا ؟ ( با داد )

 

♡ دو دقیقه خفه شو تو :>

 

☆ فعلا تو با من میای !

 

پسر بچه : من ؟

 

☆ ن پس من !

 

☆ مهرسا بیا این ور !

 

♡ بله چی کارم داری ؟

 

☆ میگم به نظرت واقعا گردنبند مآه رو داره ؟ این یارو حتی اسم هم نداره .

 

♡ خوب چکش کن :>

 

☆ فکر خوبیه !

 

☆ هوی ! پسری که اسم نداری بیا اینجا ،،

 

پسر بچه : چیه ؟

 

☆ از این به بعد جانگ ته کانگ صدات می کنیم ! این اسمته .

 

ته کانگ : نمیخوام !

 

☆ چرا ؟ 

 

ته کانگ : چون تو زور میگی !!!

 

☆ بزنم لهش کنم ، پسره ی .....

 

♡ بابا ولش کنا . بچه گیر آوردی ؟

 

ته کانگ : تو که بد تر از اونی !

 

♡ ، ☆ : هوووووی ( همزمان )

 

کارن : کاترین ، ولش کن !

 

ته کانگ : کاترین ؟ پس تو کاترینی :،

 

☆ اره خودمم ، ولی تو منو لی هان وو صدام کن !

 

ته کانگ : نه ، قضیه این نیست ، من همیشه تو خوابم داشتم یه نفر به اسم کاترین رو صدا میزدم ‌. هر شب این خوابه رو من میبینم !

 

♡ چقدر عجیب ، اونم تو رو توی همه خواب هاش دیده ،

 

کارن : هی ، اینجا چه خبره ؟

 

☆ باید همه چی رو بفهمیم ، بریم اقامتگاهمون .

 

 

 

 

 

اینم از این پارت 💖🖇

پارت قبل واقعا نا امیدم کردید😶🔪

این دفعه رو ببینم چه می‌کنید 🙂💫

راستی پارت بعد ♡ میمیره !!🙁

پس به شرط برسونید

 

فعلا بای 🍃