ℌ𝔬𝔫𝔢𝔰𝔱 𝔢𝔶𝔢𝔰 〷

𝓐𝓷𝓰𝓮𝓵 𝓐𝓷𝓰𝓮𝓵 𝓐𝓷𝓰𝓮𝓵 · 1404/1/1 11:32 · خواندن 8 دقیقه

P4


S2 master honey

باز صداش بلند شد:
آدرین_حاضر نشدی؟
اشکامو پاک کردم...لعنت به تو آدرین،امروز بدترین روز زندگیم بود. فکر کنم بدبخت ترین عروس دنیام!
ای کاش شبی که از پای سفره ی عقد فرار کردم گیر هر کسی میوفتادم الی آدرین یه نامرد به تمام معنا!
امروز من عروس همین آدم نامرد شدم و از این به بعد زندگیم تباه بود،خودم اینو می دونستم.
دوباره صداش و بلند کرد
آدرین_چی کار می کنی اون بالا یک ساعته؟
نگاهم و به لباسم دوختم... واقعا این لباس سلیقه ی من نبود چطور باید می پوشیدمش؟
یه پیراهن با آستین های بلند توری که قد کوتاهی داشت و همراه با یه ساپورت گذاشته شده بود.
اون می خواست از من یه برده ی حلقه به گوش بسازه،منم حاضر بودم بمیرم و برده ی این آدم نشم... حاال که به زور عقدم کرده منم زندگیش و جهنم می کنم.
از جام بلند شدم و به سمت کمد لباس هام رفتم،پیراهنامو زیر و رو کردم و آخر دستم به سمت لباس قرمز دکلته م رفت..
بالاتنه ی پیراهن پرکار بود و دامن کوتاهی داشت... در حالت عادی اصلا این لباس رو نمی پوشیدم اما امشب با خودمم لج کرده بودم.
به جای پیراهنی که آدرین داده بود اونو پوشیدم و جلوی آینه ایستادم. چون آدرین از آرایشش بدش میومد ملیح آرایش کردم و ژر قرمزم رو توی کیفم انداختم.مانتوی و ساپورتی پوشیدم و بعد از پوشیدن شال از اتاق بیرون رفتم.
آدرین با دیدنم با عصبانیت گفت
آدرین_یه ساعت چه غلطی می کنی؟ دیر شد
بدون اینکه جواب بدم از خونه بیرون زدم و به سمت ماشین رفتم و بی اعتنا به آدرین سوار شدم.
از قدم های بلندش معلوم بود عصبانیه،زیر چشمی نگاهش کردم. به لطف لباس های مارکش خیلی خوشتیپ شده بود،هر چند اگه از حق نگذریم مرد جذابی بود،هم هیکلش هم چهره ی مردونش... ولی اخلاق گندش همه ی اونا رو از بین برده بود.سوار شد و درو محکم به هم کوبوند .حرص بخور جناب استاد حرص بخور... انقدر حرص بخور تا بمیری و راحت بشم.(پارازیت نویسنده:از تو بعید بود خواهرم آرام باش مثلا من خلقت کردم -_-؛ )
ماشین و استارت زد و راه افتاد،می دونستم همه ی اینکارا به خاطر ثابت کردن خودش به ساراست می خواست نشون بده خوشبخته اما من امشب حالیت می کنم که بازیچه ی دست تو نیستم.
کل راه نه من حرف زدم و نه اون . مهمونی توی باغ بزرگی بود که انگار نصف شهر اونجا حضور داشتن. از ماشین که پیاده شدم صداش و شنیدم
آدرین_صبر کن.
به سمتم اومد و دستم و گرفت... با انزجار خواستم دستم و پس بکشم که محکم فشارداد و غرید
آدرین_حرفام و که یادت نرفته؟
با نفرت نگاهش کردم که دستم رو کشیدو به سمت ساختمون بردوارد که شدیم با دیدن اون جمعیت حالم به هم خورد.
یکی برای گرفتن وسایلمون اومد و من ازش خواستم که منو به یه اتاق ببره ،حداقل چند لحظه ای از آدرین جدا می شدم.
وقتی خواستم برم لحظه ی آخر زیر گوشم گفت
آدرین_پشت چشماتم از اون سـ*ـگ مصبا پاک کن هزار بار گفتم من از این مزخرفات دوست ندارم
بدون اینکه چیزی بگم دنبال خدمتکار به اتاق رفتم...
مانتوم رو در آوردم و یه لحظه از پوشیدن اون لباس پشیمون شدم. جمعیت زیادی اونجا بودن و مطمئنا با این لباس دکلته که اندامم رو کامل نشون میداد شب عذاب آوری داشتم.
ساپورتم رو از پام در نیاوردم...رژ لب قرمزی که آورده بودم و روی لب هام مالیدم و بعد از برداشتن کیف دستیم از اتاق بیرون رفتم... آدرین درحال حرف زدن با یه پسره بود،به سمتش رفتم... هنوز بهش نرسیده بودم پسره ازش فاصله گرفت.
برای یه لحظه سرش رو برگردوند و با دیدن من خشکش زد... با ناباوری به سر تاپام نگاه کرد.
کنارش ایستادم و با حفظ ظاهر گفتم
مرینت_چیه؟خوشگل شدم ؟
خشم توی چشماش شعله کشید... با فکی قفل شده خواست حرفی بزنه که نگاهش جایی ثابت موند.
برگشتم،سارا بود که به مات ما مونده موند...
دستی دور کمرم پیچیده شد و به هیکل تنومند آدرین چسبیده شدم.
کنار گوشم آهسته ولی با خشم گفت
ادرین_همین الان گم میشی مانتوتو می پوشی و صورتتو پاک می کنی
به ظاهر خندیدم و گفتم
مرینت_من هر کاری دلم بخواد می کنم می دونی چرا؟ چون دلم می خواد..
سرش رو ازم فاصله داد... حالا نگاهش توی نگاهم قفل شده بود
این چهره ی کبودش رو هر کی می دید می فهمید داره از عصبانیت می میره.
نگاهش از روی لب هام به روی شونه ها و بالاتنه ی نیمه برهنه م سر می خوردانگار تحملش رو از دست داده بود،می خواست حرفی بزنه که صدای ظریفی گفت
سارا_فکر نمی کردم اینجا ببینمت.
هر دومون به سمت سارا برگشتیم
آدرین به ظاهر خونسرد گفت
آدرین_سلام... چه طور انتظار نداشتی؟لیام رفیق منم هست.
سارا با پوزخند گفت_آدم به رفیق خودش شک نمی کنه...اونم چنین شکی..
آدرین سکوت کرد،سارا نگاهی از سر تا پام انداخت و با طعنه گفت
سارا_تا اونجایی که من می دونم کسی با لباس نیمه ٱستین و آرایش آنچنانی حق نداره کنارت وایسته.
این بار من به جای آدرین با لبخند ملیحی جواب دادم
مرینت_من هرکسی نیستم عزیزم،لطفا فکرای بیخودتو بیان نکن.
سارا بدون اینکه به روی خودش بیاره جواب داد
سارا_قبل از دروغ گفتن طرفت رو بشناس این آقایی که کنارت ایستاده رو انقدر خوب میشناسم که می فهمم وقتی رنگش کبوده دردش چیه!
رو به آدرین ادامه میده:
سارا_خدمتکار خونتونو آوردی اینجا که حرص منو در بیاری؟
از عصبانیت چشمام کور شد...غریدم
مرینت_به کی میگی خدمتکار عوضـ*ـی؟
خواستم به سمتش حمله کنم که آدرین بازوم رو گرفت و گفت
آدرین_عزیزم نیاز نیست به خاطر حرف هر کسی از کوره در بری...
رو به سارا با خونسردی ظاهری گفت
آدرین_لطفا حدت و بدون.نمی خوام خانومم به خاطر حرف های صدمن یه غاز تو اعصابش بهم بریزه.(خانومشش×_×)
سارا با طعنه گفت
سارا_خانومت؟
دلم می خواست این دختره ی عوضی رو خفه کنم... برعکس من ظاهر خیلی خونسردی داشت و انگار آدرین از زنای خونسرد بیشتر خوشش میومد چون من عشقو خیلی خوبتوی چشماش می دیدم.
خواست جواب بده اما پشیمون شد،دستم و ول کرد و بازوی سارا رو گرفت و دنبال خودش به بیرون کشید.
هاج و واج نگاهش کردم... باورم نمیشد این بشر انقدر بیشعور باشه... منو بین این همه آدم غریبه ول کرد و رفت.کارد می زدی خونم در نمیومد...
به اتاق برگشتم و مانتو و شالم رو پوشیدم و از خونه بیرون زدم،خواستم از باغ هم خارج بشم که صدای آدرین توجهمو جلب کرد.(پارازیت:یوهاهاها)
دنبال صدا رو گرفتم و اون و سارا رو زیر یه درخت دیدم. مخفیانه نگاهشون کردم...سارا گفت
سارا_ته عشقت این بود که بری یه دختر دیگه رو بگیری؟پس چرا نامزدی منو بهم زدی؟
آدرین با عصبانیت بازوهاشو گرفت و گفت
آدرین_چرا انقدر خری؟ها؟کم تو رو خواستمت؟کم عاشقت بودم؟(تموووم این دوتا کاپل بودننننن😈)
سارا عصبانی گفت
سارا_من چی؟مگه من کم عاشقت بودم که با دوبار دیدن منو لیام فکر کردی با رفیقت ریختم رو هم . احمق اون همون موقع هم واسه آنا جون میداد من داشتم کمکش می کردم به عشقش برسه تو چیکار کردی؟ خیلی راحت دو تامونو انداختی توی سطل آشغال...
الانم دور و اطراف من نباش بذار زندگیمو بکنم..
اولین باری بود که آدرینو انقدر در مونده می دیدم. نالید
آدرین_پس تکلیف دل واموندم چی میشه که هنوز پی تو میره؟
نفسم بند اومد.سارا ساکت شد و آدرین خیره نگاهش کرد.
دستش رو بالا برد و روی گونه ش گذاشت...من همیشه نگاه عصبانی آدرین رو دیده بودم اما الان داشت با حالت خاص و قشنگی به سارا نگاه میکرد.(ایشالا چشت بسوزه آدرین دخترمو اینجوری حرص دادی×_×)
درست مثل همون شب حسادت کردم...سارا واقعا خوشبخت بود که مردی مثل آدرین این طوری شیفته ش بود.
هر دو شون ساکت بودن تا اینکه آردین گفت
آدرین_من هنوزم خاطر تو میخوام..
حرفش و زد و با عشق لب های سارا رو بوسید.
دیگه نتونستم طاقت بیارم و صورتم و برگردوندم حس خیلی بدی داشتم...نتونستم اونجا بمونم و با قدم های بلند از باغ بیرون رفتم.
پول تاکسی رو حساب کردم و پیاده شدم... کلید انداختم،شرط می بندم آدرین حتی حالیش نشده که من نیستم،آخه یه بشر چقدر می تونه از شعور کمی برخوردار باشه؟
لعنت بهش که طاقت نیاورد نقش بازی کنه و سریع وا داد...حتی یه زنگ هم نزد تا ببینه کجا غیبم زده.
فقط به امید اون روز پیش میرم که آدرین رو زمین بزنم... طوری هم زمین بزنم که با چشم خودم خورد شدنش رو ببینم.
به اتاقم رفتم و فقط مانتوم رو در آوردم... بدون عوض کردن لباسم خودم رو روی تخت پرت کردم و جد آباد آدرین رو با فشحام جلوی روم آوردم.
انقدر ازش عصبانی بودم که اگه یه چاقو دستم می دادن قطعا می کشتمش.
انقدر توی دلم نفرینش کردم که نفهمیدم کی خوابم برد...


سیلام سیلام👐عید همگی مبارک امیدوارم سال بسیار خوبی داشته باشین و خوشبختی عین یه کنه بهتون بچسبه و ولتون نکنه😁🌹از همگی واقعا بخاطر بدقولی عذر میخوام.لطفا اگه از من نویسنده بدی خوبی دیدی حلالم کنین دوستان:)♡

شرط:کامل کردن شرط پارت قبلی و 30 کامنت☆

امروز تولدم هاا یادتون نره تبریک بگید که ناراحت میشم😁🎀

بابای