« دایی ناتنی » p17

. 𝓶𝓪𝓼𝓾𝓶𝓮𝓱. . 𝓶𝓪𝓼𝓾𝓶𝓮𝓱. . 𝓶𝓪𝓼𝓾𝓶𝓮𝓱. · 1403/12/29 02:48 · خواندن 6 دقیقه

دلم نمی‌خواست آخر سال کسی ازم کینه داشته باشه برای همین چند تا پارت آماده کردم برای عیدی  🫂

 

---

**از زبان مرینت:**

وقتی چای رو به دستم گرفتم، دست‌هاش کمی می‌لرزید. اریکا با اون نگاه تیزبینش متوجه شد و آروم گفت: "مرینت، چیزی تو ذهنت رو آزار میده؟ می‌تونی به من بگی."

من به لیوان چای خیره شدم، بخارش مثل مه‌هایی بود که توی ذهنم پیچیده بودن. نمی‌دونستم از کجا شروع کنم. از آدرین؟ از این ازدواج اجباری؟ یا از رازی که انگار همه‌چیز رو توی این عمارت تحت‌الشعاع قرار داده بود؟

بالاخره نفس عمیقی کشیدم و گفتم: "مامان‌بزرگ، من... من نمی‌دونم چی داره اتفاق می‌افته. احساس می‌کنم همه‌چیز دور و برم یه دروغ بزرگه. حتی آدرین... حتی خودم."

اریکا یه لحظه سکوت کرد، بعد دستش رو روی دست من گذاشت و گفت: "مرینت، زندگی همیشه پر از رازه. بعضی‌وقتا ما مجبوریم با چیزهایی کنار بیایم که درکشون نمی‌کنیم. اما مهم اینه که به خودت و به احساساتت اعتماد کنی."

من سرمو بلند کردم و به چشمان اریکا نگاه کردم. اونجا یه چیزی بود، یه دردی که حتی اون هم نمی‌تونست کاملاً پنهونش کنه. انگار اون هم رازی داشت، رازی که شاید سال‌ها پیش دفن شده بود.

"مامان‌بزرگ، تو چیزی رو ازم پنهون می‌کنی؟" پرسیدم، صدایم لرزید.

اریکا نفس عمیقی کشید و گفت: "مرینت، بعضی رازها مال خودمونه. بعضی‌وقتا دانستنشون فقط درد بیشتری می‌اره. اما اگه روزی برسه که لازم باشه بدونیشون، من بهت قول می‌دم که همه‌چیز رو بهت بگم."

من احساس کردم یه چیزی تو گلویم گیر کرده. نمی‌تونستم بیشتر از این ادامه بدم. به جای اون، چای رو نوشیدم و سعی کردم به چیزهای دیگه فکر کنم. اما ذهنم مدام به سمت آدرین می‌رفت، به سمت اون نگاه‌های عمیقش، به سمت سکوتی که همیشه بینمون بود.

---

**از زبان آدرین:**

چشمانم رو باز کردم و به طرف راستم چرخیدم، اما تخت خالی بود. جای مرینت خالی بود. نفسم حبس شد و قلبم به شدت به تپش افتاد. بدون فکر، از تخت پریدم و به سمت در یورش بردم. در رو با شتاب باز کردم، صدای برخورد در با دیوار مثل انفجاری توی سکوت عمارت پیچید. پله‌ها رو دو تا یکی کردم و پایین رفتم، صدای زمزمه‌هایی از آشپزخونه به گوشم رسید. نفسی که نمی‌دونستم کی حبس شده بود رو رها کردم و به سمت آشپزخونه دویدم.

وقتی به در آشپزخونه رسیدم، مکالمه‌ی دو نفر رو شنیدم. تشخیصشون کار سختی نبود: اریکا و مرینت. یه لبخند ناخودآگاه روی لبه‌هام نشست، اما سعی کردم خودم رو جمع و جور کنم. در رو باز کردم و وارد شدم. اریکا که متوجه حضور من شد، چهره‌اش مثله گل از گلش شکفت و به سمتم اومد. بغلم کرد و گفت: "صبحت بخیر، عزیزم! بیدار شدی؟ بیا، مرینت هم تازه بیدار شده."

به سمت مرینت برگشتم، اما اون حتی به طرفم هم نگاه نکرد. سرش رو پایین انداخته بود و به لیوان چای‌ش خیره شده بود. چرا انقدر دوست داشتم بیاد بغلم کنه؟ شاید چون بهش جنون داشتم. شاید چون وجودش برام مثل نفس کشیدن بود. اما حالا، اون حتی بهم نگاه نمی‌کرد. قلبم یه جورایی فشرده شد، انگار کسی با مشت بهش زده بود.

اریکا که متوجه این وضعیت شد، به آرومی گفت: "آدرین، بیا اینجا بشین. من برم توی مطبخ برات قهوه بیارم. فکر کنم سرت درد می‌کنه، نه؟" می‌دونستم که دروغ می‌گه. راست میگه که من وقتی سر درد میکنم فقط قهوه میخورم تا آروم بشم ولی اون فقط می‌خواست من و مرینت رو تنها بذاره. برای همین فقط لبخندی زدم و جوری که خودش و من بشنوم گفتم: "مرسی، اریکا."

اون با کمال میل از آشپزخونه خارج شد و من موندم و مرینت. فضا پر از سکوتی سنگین بود، سکوتی که نفس کشیدن رو هم سخت می‌کرد. روی صندلی روبروی مرینت نشستم و سعی کردم به چشمانش نگاه کنم، اما اون همچنان سرش رو پایین انداخته بود. 

"مرینت..." صدام رو آروم کردم، سعی کردم ملایم باشم. "چیزی شده؟"

اون سرش رو کمی بلند کرد، اما هنوز به من نگاه نکرد. "نه، همه‌چیز خوبه."

صداش لرزید، و من فهمیدم که دروغ می‌گه. قلبم به تپش افتاد. چرا انقدر سرد برخورد می‌کرد؟ چرا نمی‌تونست به من نگاه کنه؟ انگار دیوار بلندی بینمون کشیده شده بود، دیواری که من نمی‌دونستم چطور ازش عبور کنم. منی که می‌تونستم همه‌ی دیوارها رو بشکنم، چرا برای این دختر نه؟ چرا برای مرینت نه؟

یه صدایی توی ذهنم پیچید، صدای مردی که از صدها معلم برام معلم بود معلمی که بجای اینکه بهم ریاضی و ادبیات یاد بده بهم درس زندگی داد. اون روزها رو یادم افتاد، وقتی بهم درس می‌داد و می‌گفت: "آدرین، تو همه‌چیز رو می‌تونی به زور به دست بیاری... الا عشق رو. عشق رو هرگز نمی‌تونی با زور به دست بیاری. بقیه‌ی کارها با منطق و عقل پیش می‌رن، ولی عشق با قلب... و این‌ها معکوس هم‌اند."

حرف‌هاش مثل خوره تو ذهنم می‌چرخید. "مراقب باش که عاشق آدم درستی بشی، آدمی که بتونه درکت کنه و تورو برای خودت بخواد، نه برای منافعت. آدمی که عاشقت باشه با اونی که برای منفعت خودش اومده فرق می‌کنه. مراقب باش..."

و حالا من اینجا بودم، روبروی مرینت، با قلبی که براش می‌تپید، اما نمی‌دونستم چطور بهش ثابت کنم که من اون آدم درستم. من اون آدمی نبودم که برای منفعت خودم اومده بودم. من عاشقش بودم، عاشق اون نگاه‌های معصومانه‌اش، عاشق اون سکوتی که همیشه بینمون بود، عاشق همه‌چیزی که بود.

"مرینت..." دوباره صدام رو بلند کردم، این‌بار کمی محکم‌تر. "من می‌دونم که چیزی تو رو آزار میده. می‌دونم که از من ناراحتی. اما لطفاً بهم بگو چی شده. من نمی‌خوام تو رو از دست بدم."

مرینت سرش رو کمی بلند کرد، و این‌بار چشمانش رو به من دوخت. توی چشمانش می‌تونستم درد و سردرگمی رو ببینم. "آدرین، من نمی‌دونم چی می‌خوام. نمی‌دونم این ازدواج درسته یا نه. فقط می‌دونم که دارم از دست خودم و همه‌چیز می‌ترسم."

قلبم به درد اومد. چطور می‌تونستم بهش ثابت کنم که من اینجام بودم تا ازش محافظت کنم، نه تا بهش آسیب بزنم؟ چطور می‌تونستم بهش بگم که عشق من بهش واقعیه، نه یه بازی یا یه نقشه؟

"مرینت، من نمی‌خوام تو رو مجبور به کاری کنم. من فقط می‌خوام کنارت باشم، هرجوری که تو بخوای. اگه نمی‌خوای این ازدواج انجام بشه، من می‌فهمم. اما لطفاً بهم بگو چی می‌خوای. من نمی‌تونم بدون جواب‌هات زندگی کنم اگه میشه بهم یه فرصت بده تا خودم رو ثابت کنم یا نه..."

هنوزجمله ام تموم نشده بود که نگاهم به  مرینت که  گونه‌هاش به صورتی ملایم رفت که با صورت سفیدش چقدر بهش میومد. این حرکت کوچیکش باعث شد یه لبخند ناخودآگاه روی لبه‌هام بنشیند. حتی تو این لحظات سخت و پرتنش، مرینت هنوز هم می‌تونست منو غافلگیر کنه. هنوز هم می‌تونست قلبم رو به تپش بندازه

خوب خوب هم عیدی هم تنبیه جون پارت قبل رو حمایت بگردیم برای همین منم براتون پارت کم گذاشتم خیلی پیشتر بود ولی خو دیگه دیگه 

 

 راستی اون معلمه کی بود بنظرتون 🤔