حکم وکیل پارت 4

𝚃𝚒𝚊𝚗𝚊 𝚃𝚒𝚊𝚗𝚊 𝚃𝚒𝚊𝚗𝚊 · 1403/12/29 00:07 · خواندن 5 دقیقه

سلام به همگی

چهارشنبه سوریتون مبارک برین برای یه پارت طولانی❤️

ادامه‌ی پارت قبلی...

 

سکوت سنگینی بین جمع بود. بازی هنوز ادامه داشت، اما ذهن من درگیر چیز دیگه‌ای بود. نگاه آدرین هنوز روی من قفل بود. اون نگاه سرد و مغرورش که انگار هیچ‌وقت تغییر نمیکرد. انگار که حتی نمیخواست من اینجا باشم.

بعد از اون برخورد توی آسانسور، حالا دومین باری بود که توی یه موقعیت خاص با هم رو‌به‌رو میشدیم. از همون لحظه‌ی اول مشخص بود که اخلاقمون با هم جور درنمیاد. اون همیشه جدی، خونسرد و غیرقابل پیش‌بینی بود. منم هیچ علاقه‌ای نداشتم که بیشتر باهاش درگیر بشم.

کلویی که از سکوت طولانی جمع خسته شده بود، با هیجان گفت:

کلویی:خب، بازی که تموم نشده! نوبتی هم باشه، نوبت آدرینه که سوال بعدی رو بپرسه.

همه نگاه‌ها به آدرین دوخته شد. اون لحظه‌ای مکث کرد، بعد بدون اینکه احساسی توی چهره‌ش باشه، گفت:

آدرین:تا حالا از چیزی فرار کردی، چون میدونستی رو‌به‌رو شدن باهاش ممکنه تو رو عوض کنه؟

سوالش عجیب بود. انگار یه‌جور طعنه داشت. نگاهش یه لحظه هم ازم برداشته نشد.

همه منتظر جوابم بودن. چند لحظه بهش نگاه کردم، بعد گفتم:

من:شاید... به نظرم فرار کردن هیچ‌وقت راه‌حل نیست. هر چیزی که قراره تغییرت بده، دیر یا زود سر راهت قرار میگیره.

یه لحظه حس کردم توی چشمای آدرین یه برق کوچیک رد شد. اما سری به همون حالت بی احساس برگشت.

آدرین:جالبه. ولی همیشه همه چیز انقدر ساده نیست.

قبل از اینکه بخوام جوابش رو بدم، صدای بزرگ‌تر ها اومد که داشتن آماده‌ی رفتن میشدن. کم کم همه از بازی فاصله گرفتن و هرکسی مشغول جمع کردن وسایلش شد. یه مهمونیه دیگه هم تموم شد، ولی حس میکردم این فقط یه شروعه...

 

وقتی که همه خداحافظی کردن و از باغ خارج شدن، من هم به سمت در رفتم، آدرین هنوز درحال خداحافظی با عموی خودش بود. نگاهش سرد و بی‌احساس بود، انگار هیچ چیزی نمیتونست اون رو از این حالت بیرون بکشه.

من از باغ بیرون اومدم و به سمت ماشینم رفتم. در رو بستم و یه نفس عمیق کشیدم. با اینکه همه چیز به پایان رسیده بود، هنوز چیزی توی ذهنم بود که نمیذاشت آروم بشم. فکر آدرین و نگاه‌های سردش، هنوز توی ذهنم میچرخید. حس میکردم که این برخورد تموم نشده، شاید این فقط یه شروع بود.

ماشین رو روشن کردم و به آرامی به سمت خونه راه افتادم. شاید روزهای دیگه، دوباره مجبور میشدم با آدرین رو‌به‌رو بشم، یا شاید هرگز این داستان ادامه پیدا نمیکرد. اما چیزی توی دل من میگفت که این تنها یک شروع بود، یک شروع که ممکن بود خیلی زود ادامه پیدا کنه.

 

وقتی وارد خونه شدم، در رو به آرومی بستم و چند لحظه ایستادم، احساس میکردم که یه شب خیلی شلوغ رو پشت سر گذاشتم و حالا وقتش بود که یه نفس راحت بکشم. مهمونی تموم شده بود، و حالا هیچ‌کس دور و برم نبود. فقط خودم و سکوت خونه.

با یه نفس عمیق رفتم به سمت اتاقم و در رو بستم. روی تخت دراز کشیدم و چشمام رو بستم. فقط به سقف نگاه میکردم و سعی میکردم همه چیز رو از ذهنم بیرون کنم. انگار دلم میخواست هیچ فکری تو سرم نباشه، فقط آرامش.

چند دقیقه بعد، خواب سنگینی به سراغم اومد و چشمام بسته شد. وقتی بیدار شدم، نور ملایم خورشید از لای پرده‌ها به داخل می اومد. ساعت رو که نگاه کردم، متوجه شدم که دیر شده! باید سری میرفتم چون امروز قرار بود جلسه‌ای مهم داشته باشم.

با عجله بلند شدم و سریع به سمت دستشویی رفتم. وقتی برگشتم و داشتم لباس میپوشیدم، صدای در زنگ رو شنیدم، انگار کسی پشت در بود.

در رو باز کردم و آلیا با همون انرژی همیشگیش وارد شد. لبخند زد و گفت:

آلیا:مرینت! بیدار شدی؟ یا هنوز خواب داری؟

بعد کمی شوخی کرد:

آلیا:چرا امروز اینقدر دیر بیدار شدی؟!

لبخند زدم و گفتم:

من:فکر کنم دیشب خیلی خسته شده بودم. یه خواب طولانی لازم داشتم.

آلیا با نگاهی شوخی آمیز گفت:

آلیا:خوب شد که خوابیدی، چون امروز میخوایم یه روز پر انرژی داشته باشیم!

آلیا هنوز کنار کمد لباس‌ها ایستاده بود و داشت لباس‌ها رو نگاه میکرد. من هم با عجله آماده میشدم. اما همزمان داشتم به جلسه‌ای که داشتم فکر میکردم. باید به دفتر میرفتم و نمیتونستم هیچ کار دیگه‌ای انجام بدم.

آلیا سرش رو بلند کرد و گفت:

آلیا:مرینت! تو همیشه اینقدر جدی‌ای. امروز رو برای خودت بزار! بعداً میری دفتر.

من که هنوز نمیخواستم از کارم عقب بیفتم، جواب دادم:

من:آلیا، نمیشه! جلسه دارم، نمیتونم امروز رو از دست بدم.

آلیا کمی نزدیک‌تر اومد و به شوخی گفت:

آلیا:چرا همیشه باید همین‌طوری باشی؟ یکم با من بیا، فقط یه روز! یه چیزی متفاوت.

نگاهی بهش انداختم. آلیا همیشه میدونست چطور من رو راضی کنه. واقعاً نیاز داشتم به کمی استراحت و وقت گذروندن با دوستام. شاید روزی که میخواستم به همه چیز بچسبم و هیچ‌وقت از کارها دست نکشم، نباید امروز میبود.

با کمی تردید گفتم:

من:باشه، فقط یک ساعت! بعدش باید برم دفتر.

آلیا بلافاصله با شوق گفت:

آلیا:آره! حالا بریم! امروز یه روز عالی قراره داشته باشیم.

همونطور که با هم از اتاق بیرون میرفتیم، من حس میکردم که شاید این تغییر کوچیک درست باشه. شاید امروز یه استثنا باشه. هر چند کارام مهم بودن، ولی یه روز متفاوت هم شاید چیز خوبی باشه.

 

پایان...

شرط این پارت هم 12لایک و 22کامنت کافیه.

ببینید واقعا حمایت‌ها کمه من برای همون کسی که رمانم رو میخونه و نه لایک میکنه و نه کامنت میزاره هم ارزش قائلم اما واقعا اصلاً انتظار نداشتم که بعد یک روز نصفی فقط 10تا لایک بخوره. کامنت اصلا مشکلی نیست چون اگه هر کسی که میخونه 5تا کامنت بزاره یا همون یکی بزاره کامنت‌ها کامل میشه ولی لایک ها نه؛ من از همون فردی که وقتش رو میزاره رمانم رو میخونه متشکرم اما حداقل یک لایک و کامنتی بزاره چون من واقعا دارم کلاً از رمان نوشتن منصرف میشم ما نویسنده‌‌ها داریم وقتمو رو میزاریم لطفا همکاری کنید.

و اینکه اگه این پارت 20 تا لایک بخوره دوتا پارت طولانی میدم.

5376کاراکتر