حکم وکیل پارت 3

𝚃𝚒𝚊𝚗𝚊 𝚃𝚒𝚊𝚗𝚊 𝚃𝚒𝚊𝚗𝚊 · 1403/12/27 19:53 · خواندن 4 دقیقه

سلام 

من بعد مدت ها دوباره برگشتم من دراصل از چندماه پیش که این رمان رو دادم قصدم این بودش که ادامه بدمش ولی خب نشد هم ایده نداشتم و هم وقت و اینکه طرفدارهای خیلی از رمان ها هم خیلی کم شده و دیگه مثل قبل حمایت نمیشه از رمان ها منم واسه‌ی مدت کوتاهی پارت های رمانام رو ندادم .

درضمن اسم رمان اختاپوس من رو به حکم وکیل تغییر دادم !

ادامه‌ی پارت قبلی...

همه داشتن به هم نگاه میکردن، مخصوصاً آدرین که هنوز اون نگاه مغرور و جدیش رو به من دوخته بود. نمیدونم چرا، ولی اصلاً حس خوبی نسبت بهش نداشتم. شاید به خاطر همون برخورد بدی که تو آسانسور داشتیم. ولی خب، باید حواسم به بازی بود، دیگه وقت فکر کردن به این چیزا نبود.

من:خب، بازی چطور شروع میشه ؟

کلویی که منتظر این سوال بود، با یه خنده گفت:

کلویی:خیلی ساده‌س، هر کسی یه سوال میپرسه و نفر بعدی باید جواب بده. اگه جواب غلط باشه، باید یه چیزی بگی که هیچ‌کس ازش خبر نداره.

همه شروع کردن به خندیدن و فضا گرم شد. ولی نگاه آدرین هنوز توی صورتم بود. به نظرم اصلاً خوشش نمیومد که من اینجا بودم.

اولین سوال رسید به من. با یه نیشخند گفتم:

من:خب سوال من اینکه... تا حالا کسی رو پیدا کردی که اول فکر میکردی نباید بهش اعتماد کنی ولی بعداً فهمیدی که بیشتر از هر کسی برات مهم بوده ؟

همه یه نگاه به هم انداختن و بعد سکوت کوتاهی برقرار شد. آدرین با یه لحن جدی گفت:

آدرین:جواب من نه‌س. همیشه ترجیح میدم که به خودم اعتماد کنم تا به کس دیگه.

آره، همونطور که فکر میکردم، آدرین هیچوقت نمیخواست جواب ساده بده. همونطور که همیشه سرد و مغرور بود.

حالا نوبت من بود که ببینم این بازی چطور پیش میره، با یه لبخند گفتم:

من:خب، حالا نوبت شماست آدرین. میخوای یه سوال بپرسی؟

آدرین یه لبخند کوچیک زد که به زور به صورتش نشست و گفت:

آدرین:سوال من خیلی ساده‌س. اگه یه روز از خواب بیدار بشی و متوجه بشی هیچ‌کس یادت نمیاد و هیچ‌کس نمیتونه تو رو بشناسه، چیکار میکنی ؟

فضا یه‌جور سنگین شد. همه ساکت بودن و به آدرین نگاه میکردن. آدرین حتی یه لحظه هم نگاهش رو از من برنداشت.

منم یه لحظه به فکر فرو رفتم... این سوال خیلی پیچیده‌تر از چیزی بود که به نظر میرسید. نمیدونستم چی باید جواب بدم.

همه سکوت کرده بودن و فقط نگاه آدرین رو حس میکردم که هنوز روی من ثابت مونده بود. اصلا حس خوبی نداشتم. این نگاهش یه‌جورایی اذیت‌کننده بود. از یه طرف، باید جواب میدادم. از طرف دیگه نمیخواستم بیشتر وارد این بازی بشم. ولی خب، چیکار میشد کرد؟ بازی بود دیگه.

چند لحظه گذشت، که آدرین دوباره حرف زد:

آدرین:نمیخوای جواب بدی؟ یا نمیدونی چی باید بگی ؟

لبم رو به دندان گرفتمو بعد با یه نفس عمیق، جواب دادم:

من:خب، اولش میگم که فکر نمیکنم اونقدر وحشتناک باشه. خیلی از آدم‌ها یه روزی تصمیم میگیرن که یه جوری زندگی جدیدی شروع کنن. شاید اون روز اصلاً به نظرم یه فرصت باشه که همه چی رو از نو بسازیم، بدون هیچ قضاوتی از گذشته.

درسته که با خودم فکر کرده بودم، اما حتی خودمم مطمئن نبودم. شاید هم داشتم برای خودم دلخوشی میساخت. ولی میدونستم که این جواب یه جورایی نشان‌دهنده این بود که همیشه ترجیح میدادم روی پای خودم وایستم.

آدرین لبخند کوچیکی زد، اما خیلی زود جدی شد و گفت:

آدرین:جالبه، ولی به نظر من اینجور تغییرات به هیچ‌وجه آسون نیست. یه‌جور شروع دوباره میخوای، ولی همیشه یه چیزهایی میمونه که نمیتونی فراموش کنی.

منم که دیگه ازش خسته شده بودم، یه لحظه با لبخند نیش‌داری گفتم:

من:خب، شاید بعضی از چیزا فراموش بشه، ولی مهم اینکه به خودت اعتماد داشته باشی و بدونی که زندگی ادامه داره.

با این حرفم آدرین یه خرده تکون خورد. نمیدونم چرا، ولی انگار به حرفام فکر کرده بود. همه به سکوت فرو رفته بودن و فقط صدای خودمون بود که تو فضا میپیچید .

این سکوت بیشتر از چندثانیه طول نکشید که کلویی بلند شد و گفت:

کلویی:خب، حالا که همه جواب دادن، وقتشه که بازی رو یه جور دیگه ادامه بدیم. شاید حالا که همه چی رو گفتیم، وقتشه که از خودمون یه سوالی بپرسیم. 

آلیا هم همینطور بلند شد، گفت:

آلیا:آره، منم فکر میکنم وقتشه. ساید باید یه بازی جدید راه بندازیم. بازی‌ای که هیچ‌کدوم از ما پیش بینی نکردیم.

منم که میخواستم از این فضا فاصله بگیرم، گفتم:

من:هر چیزی که باعث بشه آدرین دوباره نگاهم نکنه، خوبه.

آدرین با اینکه هنوز خیلی جدی بود، یه لبخند کوچیک به صورتش آورد. این بار اما، دیگه اون نگاه مغرور و سردش رو نداشت. یه‌جور نگاه دیگه بود. شاید اصلاً داشت فکر میکرد که منم مثل بقیه آدم‌ها نیستم، شاید هم فقط یه بازی بود. کی میدونه؟

همه شروع کردن به چت کردن و هیجان بازی بیشتر از قبل شده بود. با اینکه هنوز درگیر فکرای خودم بودم، ولی به خودم گفتم که باید لحظه رو زندگی کنم. چون به هر حال، بازی بود. و هیچ‌چیزی مهم‌تر از اینکه تو این لحظه خوش بگذره نبود.

 

پایان...

این پارت 10 لایک و 20 کامنت کافیه.

چون حمایت‌های خیلی از رمان‌ها کم شده منم توقعی ندارم که لایک و کامنت زیاد باشه این پارت رو به لایک و کامنت‌های که گفتم برسونید کافی هستش .

4313کاراکتر