رویای واقعی مآه پارت 11 🌚✨️

KR KR KR · 1403/12/27 18:37 · خواندن 3 دقیقه

سلامممم

ببخشید دیر شد ، درگیر بودم 🙂✨️

واقعا حمایت هاتون خیلی کمه ، من نمیدونم ادامه بدم یا نه چون تازه بخش جذاب رمانه 😶

شرط پارت بعد ۱۰ لایک و کامنت 💜🫴🏻

برو ادااامه 🌿💖

 

 

 

 

 

  • ۲ ساعت بعد :

 

☆ الان یعنی مرتبیم ؟

 

☆ مهرسا اون چوبه چیه تو سرت ؟ 

 

♡ یه عالمه خندیدیم و گفتم چوب چیه احمق این یه چی هست که خودمم نمیدونم .

 

کارن : الان باید بریم پیش قربان .

 

☆ بریم .

 

♡ هی هی کاترین چرا اونجوری راه میری ؟

 

☆ چجوری راه میرم مگه ؟؟

 

♡ :/ نباید دامنت رو تا کمرت بگیری بالا که .

 

خواجه : وقتشه برین داخل .

 

☆ اوکی .

 

دربار : عاااالیییجناببب این ۳ اسکل (اون زمان به اسکل می گفتن احمق .. ) اینجاننن .

 

ولیعهد : بگو بیان داخل. 

 

☆ خوب ولیعهد الان میتونم براتون بگم ؟

 

ولیعهد : آره،  بیا اینجا بشین بگو چی میخوای .

 

☆ خوب ببین ولیعهد ، من دنبال یه پسر بچه تقریبا ۱۱ ساله ام ،، که یه چیزی رو همراهش داره ، میتونی برام پیداش کنی ؟؟

 

ولیعهد : تا وقتی که همچی رو برام توضیح ندادی ، نه .

 

☆ ببین اون پسر یه گردنبند مآه رو داره که خیلی مهمه ،، منم‌ اونو میخوام .

 

ولیعهد : چرا اینقدر مهمه ؟

 

☆ اینش دیگه به تو مربوط نیست.

 

ولیعهد : من که نمیتونم فقط به خاطر این که گفتی یه پسر بچه ۱۱ ساله اس پیداش کنم که . تازشم تا نگی اون گردنبند چیه منم کاری نمی کنم .

 

☆ باشه ، میگم ! ما سه نفری که اینجا هستیم از عناصر ۵ گوس هستیم ‌. و منم واسطه و نیمه خون آشامم . این از تعریف ما و اون گردنبند ‌. اون برای منه که از یکی که خیلی برام مهمه بهم داده شده و من نصف اون گردنبند رو گم کردم ! که به یه دلیلی به اون داده شده و دلیلش رو هم نمی دونم ، خوب دیگه چی میخوای بدونی ؟

 

ولیعهد : من باور نمی کنم ! نشونش بده بهم ! هم گردنبند رو هم قدرتی که مثلا میگی رو ، البته داخل قصر طلسم ممنوعه !

 

☆ پس بریم بیرون ، اها بیا اینم گردنبند مآه. 

 

ولیعهد : خیلی آشناست!

 

  • ۱ ساعت بعد بیرون قصر :

 

ولیعهد : خوب نشونش بده همون قدرتی که میگی رو ،

 

☆ خیلی خطرناکه ، سربازان رو بفرست که حدود یک دایره خیلی بزرگ وسط اینجا درست کنن یعنی تو این دایره هیچ آدمی جز من نباشه. 

 

ولیعهد : باشه .

 

کارن : یک دایره بزرگ که وسطش کاترین وایساده بود و مردم از بیرون اون دایره داشتن نگاه می کردن . مهرسا بغل دست من وایستاده بود و ولیعهد هم روی اسب نشسته بود . مردم خیلی با دقت داشتن نگاه می‌کردن !

 

☆ دستم رو بالا آوردم و چشمام رو بستم . دستم رو به جلو حرکت دادم که پورتال به سمت کره جدید وا شد ‌، چشمام رو باز کردم و دیدم تمام مردم خیلی وحشت زده بودن و ولیعهد هم خشکش زده بود که پورتال رو بستم .

 

☆ ولیعهد نگاه کردی ؟ الان دیگه بهم کمک میکنی ؟

و ولیعهد فقط سرش رو تکون داد.

 

کارن : چرا اینقدر همه تعجب کردن ؟

 

♡ والا منم نمیدونم .

 

☆ نمیدونم چرا ولی سرم داشت گیج میرفت و که یهو افتادم و زمین و به نفس نفس زنان افتادم تا اینکه غش کردم .

 

ولیعهد : دیدم افتاده زمین ، از اسب اومدم پایین و سمتش رفتم و با انگشت اشاره زدم بهش که یه وقت نمرده باشه ، هوی مردی ؟

 

♡ به سمت کاترین دویدم و گرفتمش تو بغلم . هی گفتم که نباید پیش این همه جمعیت قدرتت رو نشون میدادی، الان میخوای چی کنی آخه من الان چجوری تو رو بلند کنم ؛((

 

ولیعهد : خواجه بیا اینو ببر ، یه اقامتگاه هم برای این سه تا کنار اقامتگاه من جور کن ، حالا حالا ها با اینا کار دارم^^

 

  • دو روز بعد :

 

♡ الان دیگه ما اینجا داخل قصر خونه داشتیم و حال کاترین هم خوب شده بود . و ما سه تا اسم های کره ای برای خودمون انتخاب کرده بودیم . 

من : پارک جه مین 

کاترین : لی هان وو

کارن : کیم سه اون

از این به بعد ما رو با این اسم ها صدا میکنن .

 

☆ هوی مهرسا من میرم پیش این ولیعهده ببینم میتونه کمکمون کنه یا نه !

 

 

 

 

 

 

امیدوارم حمایت شه ✨️

تا من ناراحت نشم 🙁