
رویای واقعی مآه پارت 11 🌚✨️

سلامممم
ببخشید دیر شد ، درگیر بودم 🙂✨️
واقعا حمایت هاتون خیلی کمه ، من نمیدونم ادامه بدم یا نه چون تازه بخش جذاب رمانه 😶
شرط پارت بعد ۱۰ لایک و کامنت 💜🫴🏻
برو ادااامه 🌿💖
- ۲ ساعت بعد :
☆ الان یعنی مرتبیم ؟
☆ مهرسا اون چوبه چیه تو سرت ؟
♡ یه عالمه خندیدیم و گفتم چوب چیه احمق این یه چی هست که خودمم نمیدونم .
کارن : الان باید بریم پیش قربان .
☆ بریم .
♡ هی هی کاترین چرا اونجوری راه میری ؟
☆ چجوری راه میرم مگه ؟؟
♡ :/ نباید دامنت رو تا کمرت بگیری بالا که .
خواجه : وقتشه برین داخل .
☆ اوکی .
دربار : عاااالیییجناببب این ۳ اسکل (اون زمان به اسکل می گفتن احمق .. ) اینجاننن .
ولیعهد : بگو بیان داخل.
☆ خوب ولیعهد الان میتونم براتون بگم ؟
ولیعهد : آره، بیا اینجا بشین بگو چی میخوای .
☆ خوب ببین ولیعهد ، من دنبال یه پسر بچه تقریبا ۱۱ ساله ام ،، که یه چیزی رو همراهش داره ، میتونی برام پیداش کنی ؟؟
ولیعهد : تا وقتی که همچی رو برام توضیح ندادی ، نه .
☆ ببین اون پسر یه گردنبند مآه رو داره که خیلی مهمه ،، منم اونو میخوام .
ولیعهد : چرا اینقدر مهمه ؟
☆ اینش دیگه به تو مربوط نیست.
ولیعهد : من که نمیتونم فقط به خاطر این که گفتی یه پسر بچه ۱۱ ساله اس پیداش کنم که . تازشم تا نگی اون گردنبند چیه منم کاری نمی کنم .
☆ باشه ، میگم ! ما سه نفری که اینجا هستیم از عناصر ۵ گوس هستیم . و منم واسطه و نیمه خون آشامم . این از تعریف ما و اون گردنبند . اون برای منه که از یکی که خیلی برام مهمه بهم داده شده و من نصف اون گردنبند رو گم کردم ! که به یه دلیلی به اون داده شده و دلیلش رو هم نمی دونم ، خوب دیگه چی میخوای بدونی ؟
ولیعهد : من باور نمی کنم ! نشونش بده بهم ! هم گردنبند رو هم قدرتی که مثلا میگی رو ، البته داخل قصر طلسم ممنوعه !
☆ پس بریم بیرون ، اها بیا اینم گردنبند مآه.
ولیعهد : خیلی آشناست!
- ۱ ساعت بعد بیرون قصر :
ولیعهد : خوب نشونش بده همون قدرتی که میگی رو ،
☆ خیلی خطرناکه ، سربازان رو بفرست که حدود یک دایره خیلی بزرگ وسط اینجا درست کنن یعنی تو این دایره هیچ آدمی جز من نباشه.
ولیعهد : باشه .
کارن : یک دایره بزرگ که وسطش کاترین وایساده بود و مردم از بیرون اون دایره داشتن نگاه می کردن . مهرسا بغل دست من وایستاده بود و ولیعهد هم روی اسب نشسته بود . مردم خیلی با دقت داشتن نگاه میکردن !
☆ دستم رو بالا آوردم و چشمام رو بستم . دستم رو به جلو حرکت دادم که پورتال به سمت کره جدید وا شد ، چشمام رو باز کردم و دیدم تمام مردم خیلی وحشت زده بودن و ولیعهد هم خشکش زده بود که پورتال رو بستم .
☆ ولیعهد نگاه کردی ؟ الان دیگه بهم کمک میکنی ؟
و ولیعهد فقط سرش رو تکون داد.
کارن : چرا اینقدر همه تعجب کردن ؟
♡ والا منم نمیدونم .
☆ نمیدونم چرا ولی سرم داشت گیج میرفت و که یهو افتادم و زمین و به نفس نفس زنان افتادم تا اینکه غش کردم .
ولیعهد : دیدم افتاده زمین ، از اسب اومدم پایین و سمتش رفتم و با انگشت اشاره زدم بهش که یه وقت نمرده باشه ، هوی مردی ؟
♡ به سمت کاترین دویدم و گرفتمش تو بغلم . هی گفتم که نباید پیش این همه جمعیت قدرتت رو نشون میدادی، الان میخوای چی کنی آخه من الان چجوری تو رو بلند کنم ؛((
ولیعهد : خواجه بیا اینو ببر ، یه اقامتگاه هم برای این سه تا کنار اقامتگاه من جور کن ، حالا حالا ها با اینا کار دارم^^
- دو روز بعد :
♡ الان دیگه ما اینجا داخل قصر خونه داشتیم و حال کاترین هم خوب شده بود . و ما سه تا اسم های کره ای برای خودمون انتخاب کرده بودیم .
من : پارک جه مین
کاترین : لی هان وو
کارن : کیم سه اون
از این به بعد ما رو با این اسم ها صدا میکنن .
☆ هوی مهرسا من میرم پیش این ولیعهده ببینم میتونه کمکمون کنه یا نه !
امیدوارم حمایت شه ✨️
تا من ناراحت نشم 🙁