🌟 شاه شب من 🌟 P6

سلام به همگی . پیشاپیش عیدتون مبارک 🌺🌺🌺🌺🌺🎉🎉🎉✨✨✨✨🎈🎈🎈🎊🎊🎊🎊 ببینم ، خونه تکونی خوش میگذره ؟ 😂
خب ، زیاد سرتون رو درد نمیارم .
لطفا برید ادامه ⬅️⬅️⬅️⬅️⬅️⬅️
🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺 🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺
بعد از پایان حرف های مِیبِل ، مایکل از اتاق خارج شد. وقتی مایکل از اتاق خارج شد ، همراه با دایان که پشت در ایستاده بود ، از اتاق کمی دور شدند . راه زیادی نرفته بودند که دایان روبه روی یک درب چوبی ایستاد. دایان در را بدون هیچ حرفی باز کرد . در به یک اتاقک بسیار کوچک که حدودا فقط شش نفر در آن جا میشدند راه داشت .
اتاقک دو در داشت . دایان و مایکل وارد اتاقک شدند . سر یکی از در ها نوشته بود "* بانوان خدمتکار *" و سر اتاق دیگر نوشته بود "* اتاق مهمان *" دایان در اتاق مهمان را باز کرد . اتاق کوچک بود . یک طرف اتاق تخت قرار داشت و طرف دیگر اتاق یک کمد قرار داشت . کمد شبیه قفسهء کتاب بود ؛ ولی فرقش با قفسه کتاب این بود که این کمد نصفش قفسه کتاب بود و نصفش کشو . کنار تخت یک میز کوچک قرار داشت . زمین کوچک اتاق ، یک فرش قرمز رنگ پهن شده بود .
مایکل خوب اتاق را از نظر گذراند . از آن اتاق کوچک بسیار خوشش آمده بود . از نظرش اتاق بسیار دنجی بود . دایان گفت :" شرمنده . میدونی ، معمولا بانو هیچ وقت از یه خدمتکار مرد به عنوان خدمتکار شخصیشون استفاده نمی کنن . با این که هر شاهزاده ایی معمولا دوتا دسته خدمتکار زن و مرد نیاز داره که بیشتر مواقع دنبالش باشن ؛ ولی بانو ترجیح دادن که همهء خدمتکاراشون زن باشن . البته ، تا قبل از امروز . واسهء همینه که اینجا هیچ اتاقی برای خدمتکارای مرد نیست . " بر عکس تصور دایان ، مایکل واقعا از آن اتاق خوشش آمده بود . در این دو سال جای خوابش هیچ فرقی با اسطبل نداشت .
مایکل لبخندی به دایان زد و گفت :" این عالیه . این که میتونم اینجا بخوابم عالیه . " دایان لبخندی زد و گفت :" خوبه که تو یکی خوشت اومده . راستی لباسات توی کشوء سوم و چهارم کمد هستن . شونه و وسایل بهداشتی دیگه هم توی کشوء اول . کشوی دوم هم خالیه لباس زمستونی توشه . " سپس در اتاق بانوان خدمتکاران را باز کرد و قبل از این که در را ببندد شب بخیری گفت و در را بست .
مایکل وارد اتاق شد . روی تخت نشست و در مو هایش دستی کشید . وقتی یاد این می افتاد که مردم از این به بعد فقط با دیدن موهایش او را قضاوت می کنند و هیچ اعتمادی به او ندارند . ناخودآگاه یاد حرف مادرش افتاد که در حالی که هزار دشنام به او میداد میگفت :" این تپه موی روی سرت رو کوتاه کن بچه . موی بلند مرد یعنی این مرد یه آدم شیاد و دزده . نبین الان این همه از مردا موهاشون بلنده . اونا آدمای تو زردین . " به این حرف مادرش لبخندی زد . حرف مادرش واقعا در این سرزمین غلت بود . در این سرزمین موی کوتاه نشانهء اینها بود ، نه موی بلند . البته ، در محل زندگی قبلی اش این حرف از نظر خیلی ها غلط بود .
آن شب را با خیال راحت توانست بخوابد .صبح زود وقتی از خواب بیدار شد ، تختش را مرتب کرد . نفهمید آن شب چطور خوابش برده بود . مایکل کمی خودش را کش و قوس داد و بعد مو هایش را شانه زد . در اتاق زده شد و دایان وارد شد . دایان نگاهی به مایکل کرد و گفت :" فکر می کردم هنوز خوابی . " سپس لبخندی زد و ادامه داد :" دنبال من بیا تا بهت بگم باید چیکار بکنی . " سپس دوباره راه افتاد . مایکل هم دنبالش راه افتاد . هنوز کامل هوا روشن نشده بود . بعد از اینکه یک طبقه پایین رفتند ، داین و مایکل وارد یک راه رو شدند . در اولای راه رو وارد یک اتاق شدند که سرش نوشته شده بود *" آشپزخانهء ولیعهد "* . آنجا نسبتا بزرگ بود . میشد گفت شبیه به یک دخمهء بود که اندازه اش بین یک اتاق بزرگ و یک دخمه بود .
دایان رو به مایکل کرد و گفت :" آشپزی و آداب غذا بردن رو بلدی دیگه ؟" مایکل سرش را به نشانهء بله تکان داد . دایان گفت :" خوبه . تا یه چند دقیقهء دیگه بقیه هم میان . تا اون موقع ما صبحونه درست میکنیم . " سپس یک پیشبند بست و یکی هم به مایکل داد . مایکل آن پیشبند را پوشید . دایان گفت :" راستی ، میتونی یه صبحونهء خشمزه درست کنی که با بقیهء غذا های اینجا فرق داشته باشه ؟ امروز مسئولیت درست کردن غذا برای خانوادهء سلتنطی با خدمهء ولیعهد هست . این چند مدت ملکه دوست داره غذا های متنوع رو امتحان کنن . چیزی سراغ داری ؟ " مایکل کمی فکر کرد و در آخر پرسید :" میدونی پنکیک چیه ؟ " دایان کمی فکر کرد و گفت :" نه نمیدونم چیه . تا به حال اسمش به گوشم نرسیده . " مایکل لبخندی زد و گفت :" خوبه . لطفا برام آرد ، شکر ، تخم مرغ ، وانیل ، کره ، شیر ، عسل و ظرف بیار . " بعد از این که دایان وسایل را آورد مایکلمایکل شروع کرد به درست کردن پنکیک .
بعد از ده دقیقه بقیهء خدمتکاران ولیعهد هم آمدند و شرع به انجام کار های خود شدند . بعد از این که پنکیک ها درست شدند ، عسل را درون یک ظرف ریختند . سپس ساعت شش صبحانه را از آشپزخانه بیرون بردند . وقتی به در ورودی سالن غذا خوری رسیدند ، همه ایستادند . دایان که جلوتر از همه بود گفت :" خب بهتره ترتیبمون رو عوض کنیم . رز تو بیا جای مایکل ، مایکل بیا جای من ، منم میرم جای جولیکا ، جولیکا برو جای الکس ، الکس برو جای میلن ، میلن بیا جای رز ، رز برو پشت سر الکس . " با این ترتیبی که دایان گفته بود ، همه جا به جا شدند و جایی که دایان گفته بود ایستادند .
بعد از باز شدن در سالن غذا خوری ، وارد سالن شدند . مایکل و دایان پنکیک ها را سر میز گذاشتند . رز و جولیکا شربت آلبالو ، چایی و ظرف عسل را کنار پنکیک ها گذاشتند و میلن و الکس هم در هر بشقاب ، به اندازهء کافی پنکیک گذاشتند و سر پنکیک ها عسل ریختند . بعد از تکمیل کارشان کنار میز ایستادند . کلویی خوب و با دقت به چهرهء مایکل نگاه میکرد . البته کس دیگری جز کلویی و مِیبِل که کنار ام نشسته بودند ، کس دیگری به مایکل توجه نداشت .
ملکه شروع به خوردن کرد . بعد از خوردن اولین لقمه اش لبخندی رضایت بخش زده بود ، که نشان میداد مایکل توانسته بود کارش را به درستی انجام دهد . ملکه بعد از قورت دادن لقمهء اول گفت :" وای . این واقعا عالیه . ببینم ، کی این غذای فوق العاده رو درست کرده ؟ " هیچ کس چیزی نگفت . ملکه گفت :" اوه ! یادم رفت . میتونید حرف بزنید . " سپس لبخندی زد و به آنها نگاه کرد . مایکل سرش را پایین انداخت و خیلی معدبانه گفت :" با اجازهء شما ، ملکهء من . من این غذا رو درست کردم . " ملکه گفت :" تو همونی هستی که دیشب ادوارد به ولیعهر هدیه داد ؟ فکر کنم باید خودش باشی . " مایکل در جواب به ملکه گفت :" بله ملکهء من ." ملکه خوب مایکد را ورانداز کرد و پرسید :" اسمت چیه ؟" مایکل گفت :" مایکل جوزف جکسون ملکهء من . "
✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨✨
امیدوارم که خوشتون اومده باشه . اگر خوشتون اومد حتما لایک کنید و نظر بدید و حتما بگید که خوب نوشتم یانه .
ممنونم از نگاه زیباتون 🙏🙏
در پناه حق ...