رویای واقعی مآه پارت 10 🌚✨️

KR KR KR · 1403/12/21 05:29 · خواندن 3 دقیقه

های

داشتم سحری میخورم گفتم براتون پارت بعدی رو بزارم😂

برو ادامه،  راستی سطحم طلا شدد🥹🌿

یعنی رمانم ارزش ۹ لایک و کامنت رو داره 🤤🖇

 

 

 

 

 

 

  • چند دقیقه بعد :

☆ بیاین اینا رو بپوشین ،

♡ چرا مردم اینجوری بهمون نگاه میکنن ؟

☆ ولشون کنید ، اها یه لحظه صبر کنین . یادم رفت دستبند ها تون رو بهتون بدم !

کارن : اینا چین ؟

☆ اینا ۵ دستبند برای ۵ قدرت گوی هستن هرکسی باید رنگ خودش رو ورداره ، مهرسا بیا آبیه   کارن توهم این سبزه . اگه هر کدوممون گم شیم میتونیم بفهمی کجاییم . یا اینکه اگه الان اینو بپوشین میتونیم بفهمیم مردم دارن چی میگن یا اینکه ما به زبون اونها حرف بزنیم ،:>

کارن : اوو چه خفن ! 

♡ الان باید بریم قصر ، بهتره از قصر شروع کنیم تا دنبالش بگردیم ؛)

☆ درسته !

 

بخش ۵ :

 

 

☆ جلوی در قصر بودیم ، ۲ تا نگهبان جلوی در مثل مجسمه وایستاده بودن ، 

☆ الو ، آقا ، میشه بریم داخل ؟

نگهبان: نه !

♡ بزار بریم داخل دیگه !:>

☆ولشون کن اینا اجازه نمیدن ، بیا بریم .

♡ رفتیم و از روی دیوار قصر پریدیم بالا ، آروم روی زمین پا میزاشتیم تا کسی نفهمه .

☆ مهرسا ، خودت و کارن رو یجا قایم کن من الان بر می گردم !

♡ باشه ولی کجا میری ؟ بزار منم بیام.

☆ نمیخواد تو مواظب کارن باش. 

☆ یواشکی یکی از خدمت کار ها رو بیهوش کردم و لباسش رو ورداشتم و پوشیدم ، تا کسی بهم شک نکنه!

☆ فکر کنم ، گم شدم ! نمیدونم کجام .

☆ داشتم عقبکی راه می رفتم که خوردم به یکی !

☆ برگشتم سمتش ، یاخدا این کیه دیگه ، چرا مردم شبیه دم پشتش ایستادن ؟

☆ عه ، خوب ، سلام !!

خواجه : چجور جرعت میکنی ؟ سریع به ولیعهد احترام بزار .

☆ ولیعهد ؟ شوخی می کنی دیگه ؟ اصلا ولیعهد کیه ؟

☆ خواجه زد تو سرش وگفت : دوست داری مجازات شی؟

ولیعهد : ولش کن ، اون فقط یه خدمتکاره .

☆ هوششش ، من خدمتکار نیستما .

خواجه : سربازا بیاین بگیرینش !

☆ سربازا اومدن ولی حتی نتونستن یه قدم منو جابه جا کنن .

☆ تموم شد ؟

ولیعهد : معذرت‌خواهی کن تا ببخشمت !

☆ نمیخوام !

ولیعهد : اَیشش !

♡ کاترین دیر کرده بود کارن رو گزاشتم یه گوشه و گفتم همینجا بشین !

♡ دیدم کاترین داره با ولیعهد بحث میکنه ، سریع رفتم کاترین رو به زانو در آوردم و خودمم زانو زدم . 

♡ ولیعهد ، ما معذرت‌ میخوایم .

☆ کی گفته ، اون باید معذرت‌خواهی کنه مه من !

♡ بابا الان وقت بچه بازی نیست .

ولیعهد : ببینم شما چند سالتونه؟ چرا تو قصرین ؟

☆ چیه ؟ من ۱۳ سالمه مشکلی داری ؟ یواشکی اومدم تو قصر .

ولیعهد : اسمت چیه ؟ اصلا شبیه کره ایا نیستیا . از کدوم کشوری ؟

☆ اسمم ؟ آره از ایران اومدیم مشکلیه ؟ مهرسا راستی اسم کره ای برای خودمون انتخاب نکردیما :>

♡ بیا بریم ببینم ؟ سررووررم ما با اجازه تون مرخص میشیم !

♡ کاترین گمشو بیا بریم چرا اینقدر دردسر درست می کنی آخه!

♡ احترام گزاشتم و من کاترین رو از اونجا بردم بیرون .

خواجه: اینا دیگه چه اسکلایی بودن ؟

♡ بیا بریم بیرون از قصر .

☆ نه ! تا اون پسره رو پیدا نکردیم بیرون نمیریم . راستی ولیعهد جذاب بودا نه ؟ البته فقط یه ذره:>

♡ الان تو به فکر چی هستی دقیقا.،،

☆ هی من یه فکری دارم ! ببین ...

☆ سریع دیدم به همون جایی که ولیعهد بود ، ولیعهد نبودش ، از قدرتم استفاده کردم تا بتونم رد پای ولیعهد رو ببینم . به سمت ولیعهد دویدم ‌.نفس نفس زنان زدم پشتش ، هی ، هی ، صب... ، صبر کن !

ولیعهد : برگشتم سمتش ، گفت : ببین آقای ولیعهد جون من ، به کمکت نیاز دارم،  خووب . 

ولیعهد: افسر هان ، دستگیرش کن !

افسر هان : بله قربان

☆ دستت به من بخوره خودت رو مرده فرض کن :>

افسر هان : قربان چی کار کنم .

ولیعهد : یه لحظه دست نگه دار ! مگه ازم کمک نخواستی ؟ باید زانو بزنی .

☆ باشه ، ولی قبلش . دادم زدم : مهرسا ، کارن رو بیار ‌.

♡ اومدیم .

☆اشاره دادم به مهرسا که هم خودت و کارن زانو بزنید و خودمم زانو زدم .

☆ عالیجناب.  لطفا ...

ولیعهد : هی تو که نباید اینجوری با من حرف بزنی . خواجه بیا این ۳ تا بچه رو ببر پیش بانو کیم تا به دره مرتبشون کنه ،

☆ :|

 

 

 

 

 

 

ببینم چه می‌کنید با لایک و کامنت تون ✨️🙂