
رویای واقعی مآه پارت 10 🌚✨️

های
داشتم سحری میخورم گفتم براتون پارت بعدی رو بزارم😂
برو ادامه، راستی سطحم طلا شدد🥹🌿
یعنی رمانم ارزش ۹ لایک و کامنت رو داره 🤤🖇
- چند دقیقه بعد :
☆ بیاین اینا رو بپوشین ،
♡ چرا مردم اینجوری بهمون نگاه میکنن ؟
☆ ولشون کنید ، اها یه لحظه صبر کنین . یادم رفت دستبند ها تون رو بهتون بدم !
کارن : اینا چین ؟
☆ اینا ۵ دستبند برای ۵ قدرت گوی هستن هرکسی باید رنگ خودش رو ورداره ، مهرسا بیا آبیه کارن توهم این سبزه . اگه هر کدوممون گم شیم میتونیم بفهمی کجاییم . یا اینکه اگه الان اینو بپوشین میتونیم بفهمیم مردم دارن چی میگن یا اینکه ما به زبون اونها حرف بزنیم ،:>
کارن : اوو چه خفن !
♡ الان باید بریم قصر ، بهتره از قصر شروع کنیم تا دنبالش بگردیم ؛)
☆ درسته !
بخش ۵ :
☆ جلوی در قصر بودیم ، ۲ تا نگهبان جلوی در مثل مجسمه وایستاده بودن ،
☆ الو ، آقا ، میشه بریم داخل ؟
نگهبان: نه !
♡ بزار بریم داخل دیگه !:>
☆ولشون کن اینا اجازه نمیدن ، بیا بریم .
♡ رفتیم و از روی دیوار قصر پریدیم بالا ، آروم روی زمین پا میزاشتیم تا کسی نفهمه .
☆ مهرسا ، خودت و کارن رو یجا قایم کن من الان بر می گردم !
♡ باشه ولی کجا میری ؟ بزار منم بیام.
☆ نمیخواد تو مواظب کارن باش.
☆ یواشکی یکی از خدمت کار ها رو بیهوش کردم و لباسش رو ورداشتم و پوشیدم ، تا کسی بهم شک نکنه!
☆ فکر کنم ، گم شدم ! نمیدونم کجام .
☆ داشتم عقبکی راه می رفتم که خوردم به یکی !
☆ برگشتم سمتش ، یاخدا این کیه دیگه ، چرا مردم شبیه دم پشتش ایستادن ؟
☆ عه ، خوب ، سلام !!
خواجه : چجور جرعت میکنی ؟ سریع به ولیعهد احترام بزار .
☆ ولیعهد ؟ شوخی می کنی دیگه ؟ اصلا ولیعهد کیه ؟
☆ خواجه زد تو سرش وگفت : دوست داری مجازات شی؟
ولیعهد : ولش کن ، اون فقط یه خدمتکاره .
☆ هوششش ، من خدمتکار نیستما .
خواجه : سربازا بیاین بگیرینش !
☆ سربازا اومدن ولی حتی نتونستن یه قدم منو جابه جا کنن .
☆ تموم شد ؟
ولیعهد : معذرتخواهی کن تا ببخشمت !
☆ نمیخوام !
ولیعهد : اَیشش !
♡ کاترین دیر کرده بود کارن رو گزاشتم یه گوشه و گفتم همینجا بشین !
♡ دیدم کاترین داره با ولیعهد بحث میکنه ، سریع رفتم کاترین رو به زانو در آوردم و خودمم زانو زدم .
♡ ولیعهد ، ما معذرت میخوایم .
☆ کی گفته ، اون باید معذرتخواهی کنه مه من !
♡ بابا الان وقت بچه بازی نیست .
ولیعهد : ببینم شما چند سالتونه؟ چرا تو قصرین ؟
☆ چیه ؟ من ۱۳ سالمه مشکلی داری ؟ یواشکی اومدم تو قصر .
ولیعهد : اسمت چیه ؟ اصلا شبیه کره ایا نیستیا . از کدوم کشوری ؟
☆ اسمم ؟ آره از ایران اومدیم مشکلیه ؟ مهرسا راستی اسم کره ای برای خودمون انتخاب نکردیما :>
♡ بیا بریم ببینم ؟ سررووررم ما با اجازه تون مرخص میشیم !
♡ کاترین گمشو بیا بریم چرا اینقدر دردسر درست می کنی آخه!
♡ احترام گزاشتم و من کاترین رو از اونجا بردم بیرون .
خواجه: اینا دیگه چه اسکلایی بودن ؟
♡ بیا بریم بیرون از قصر .
☆ نه ! تا اون پسره رو پیدا نکردیم بیرون نمیریم . راستی ولیعهد جذاب بودا نه ؟ البته فقط یه ذره:>
♡ الان تو به فکر چی هستی دقیقا.،،
☆ هی من یه فکری دارم ! ببین ...
☆ سریع دیدم به همون جایی که ولیعهد بود ، ولیعهد نبودش ، از قدرتم استفاده کردم تا بتونم رد پای ولیعهد رو ببینم . به سمت ولیعهد دویدم .نفس نفس زنان زدم پشتش ، هی ، هی ، صب... ، صبر کن !
ولیعهد : برگشتم سمتش ، گفت : ببین آقای ولیعهد جون من ، به کمکت نیاز دارم، خووب .
ولیعهد: افسر هان ، دستگیرش کن !
افسر هان : بله قربان
☆ دستت به من بخوره خودت رو مرده فرض کن :>
افسر هان : قربان چی کار کنم .
ولیعهد : یه لحظه دست نگه دار ! مگه ازم کمک نخواستی ؟ باید زانو بزنی .
☆ باشه ، ولی قبلش . دادم زدم : مهرسا ، کارن رو بیار .
♡ اومدیم .
☆اشاره دادم به مهرسا که هم خودت و کارن زانو بزنید و خودمم زانو زدم .
☆ عالیجناب. لطفا ...
ولیعهد : هی تو که نباید اینجوری با من حرف بزنی . خواجه بیا این ۳ تا بچه رو ببر پیش بانو کیم تا به دره مرتبشون کنه ،
☆ :|
ببینم چه میکنید با لایک و کامنت تون ✨️🙂