🌟 شاه شب من 🌟 P3

یا حسین یا حسین یا حسین · 1403/12/10 07:50 · خواندن 6 دقیقه

سلام . امیدوارم همیشه حالتون خوب باشه .

 لطفا حالا که دارین رد میشین ، یه سری هم به این رمان من بزنید . 

خب اگه قسمتای قبلی رو نخوندید لطفا برید بخونید . 

لطفا برید ادامه . 

 

🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺

مایکل مجله را از روی میز برداشت . زیرش هم چند مجله دیگر بود . یکی از مجله ها " مجلهء نیویورک تامیز " و یکی دیگر از مجله ها " مجلهء بورس آمریکا " بود . تعجب کرد . چرا باید در این سرزمین میراکل ، این مجله ها پیدا شوند ؟ اصلا چرا مجله پیدا می شود . واقعا عجیب بود . 

به سمت قفسهء کتاب ها رفت . کتاب های عجیبی در قفسه ها پیدا می شد . کتاب ها عناوین عجیبی داشتند . عنوان چند تا از کتاب ها " انواع طلسم های شفا بخش " ، " گیاهان باستانی شفا بخش " و " بزرگترین شفا بخشان تاریخ میراکل " بود . بدجور تعجب کرده بود . 

درحالی که داشت همهء کتاب ها را از نظر می گذراتد ، به کتابی دیگر برخورد ، که باعث تعجب بیشتری در او شد . آن کتاب ، " گوژپشت نوتردام " اثر ویکتور هوگو بود . از دیدن آن کتاب در این سرزمین بسیار تعجب زده شد . کمی وسوسه شد که کتاب " گوژپشت نوتردام " را بر دارد و آن را بخواند ؛ ولی این کار را نکرد و از قفسهء کتاب ها دور شد . 

گوشه ایی کنار تخت خواب ، نشست و پا هایش را بغل کرد . تمام نگاهش به قفسهء کتاب بود .  حوصله اش بدجور سر رفته بود . معمولا اینقدر در این دو سال کار انجام میداد ، که وقت نمی کرد حوصله اش سر برود . کل روز ها اینطوری بود که به آموزش هایی که ماکسیمیلیان به آنها می داد را گوش کند و بعد شروع به کار کند . وقت هایی هم که هیچ آموزشی نبود ، ماکسیمیلیان مهمان دعوت می کرد و باید با چند برده دیگر ، از مهمانانی که ماکسیمیلیان دعوت کرده بود ، پذیرایی می کردند . تنها زمان آسودگیش زمانی بود که میخواست بخوابد بود ، که آن موقع هم تا سرش را روی زمین میگذاشت بیهوش میشد و نمیتوانست کار دیگری بکند . 

بالاخره از جایش بلند شد و به سمت قفسهء کتاب ها رفت . رمان گوژپشت نوتردام را برداشت و گوشه ایی دنج کنار تخت نشست . کتاب را باز کرد و شروع کرد به خواندن . تا آمدن ولیعهد وقت زیادی داشت . آنقدر غرق خواندن کتاب بود ، که متوجه گذر زمان نشد . 

درحالی که داشت کتاب را با آرامش میخواند ، دستی روی شانه اش آمد . مایکل که ترسیده بود ، سرش  ررا آرام بالا آورد . صاحب دست یک زن بود . زن موهای نارنجی داشت بلندی داشت ، که آنها را بافته بود . رنگ پوست زن رنگ پریده بود . انگار که مریض باشد . زن چشمانی آبی مانند آسمان داشت . لب های زن صورتی بود . زن لباسی سفید با طرح گل های قرمز پوشیده بود . 

مایکل بسیار ترسیده بود ، قلبش داشت در دهانش می آمد . زن با صدایی لطیف و مهربان گفت :" سلام . " مایکل شکه شد . آخر چرا باید به او سلام می کرد ؟ زن دستش را جلوی صورت مایکل تکان داد و گفت :" آهای ! اینجایی ؟ ببینم ، نکنه روح دیدی ؟ " مایکل آب دهانش را قورت داد . ترسش کمتر شده بود و تعجبش بیشتر . زن وقتی کتاب گوژپشت نوتردام را در دست مایکل دید ، لبخندی زد و گفت :" وای ! تو هم خوندن بلدی ؟ اکثر برده هایی که میبینم خوندن و نوشتن بلد نیستن . خوشحالم که تو بلدی ! " سپس کتاب را از دست مایکل گرفت و گفت :" من عاشق رمان گوژپشت نوتردامم . تو چی ؟ نظرت چیه که با هم بخونیمش ؟ " تعجب مایکل دو چندان شد . زن باعث میشد که او تعجب کند . 

زن لبخندی زد و خیلی لطیف و مهربان گفت :" منو که میشناسی ؟ نه ؟ " مایکل کمی فکر کرد . صدایش برایش آشنا بود ، ولی قیافه اش نه . هرچه فکر کرد به خاطر نیاورد . مایکل سرش را به نشانهء " نه " تکان داد . زن با مهربانی فراوان گفت :" من میبل هستم . میبل گراهام . همون ولیعهد . خب ، اسم تو چیه ؟ " مایکل با شنیدن کلمهء ولیعهد شکه شد . موقعیتی گیج کننده بود . نمی دانست باید چه بگوید . ولیعهد دستش سر شانا اش بود و داشت با او حرف می زد . آب دهانش را با استرس قورت داد . میبل متوجه استرس مایکل شد و با مهربانی تمام گفت :" نترس ، کاریت ندارم . راحت باش . " سپس لبخندی زد و ادامه داد :" لطفا بلند شو . " میبل بعد از گفت این حرف ، از جایش بلند شد و روی تختش نشست . مایکل هم از جایش بلند شد و روبه روی ولیعهد ، روی زمین نشست . سرش را پایین گرفته بود . از این که میبل در صورتش نگاه کند بسیار خجالت می کشید . 

میبل سر مایکل را بالا آورد و گفت :" لطفا به من نگاه کن . باشه ؟ " سپس با لحن گرمش گفت :" چرا اینقدر خجالت میکشی ؟ نکنه بخاطر زخمای روی صورتت هست ؟ اگه بخاطر اونا هست ، من میتونم درمانشون کنم . میتونم کاری کنم که دیگه جاشون روی صورتت نباشه ." مایکل تعجب کرد . آخر چطوری میشد زخم هایی به آن عمیقی را برای همیشه از صورتش ، آن هم در این سرزمین درمان کند ؟ 

در اتاق زده شد و همان زنی که در صورت مایکل تف کرده بود ، وارد اتاق شد . زن تا مایکل را دید ، با تنفر و انزجار گفت :" میبل تو میزاری این موجود تنفر انگیز و زشت جلوت بشینه و بهت نگاه کنه ؟ " میبل تا این حرف زن را شنید با مهربانی گفت :" کلویی . تو هنوزم از روی قیافهء آدما اونا رو قضاوت میکنی ؟ " زن ، که کلویی نام داشت با انزجار بیشتر گفت :" اون یه موجود تنفر انگیزه . من نمی دونم تو چرا هرچی موجود زشته رو دور خودت جمع میکنی ! بدتر از همه ، خدمتکاردی بیچارهء من مجبور بودن این موجود تنفر انگیز و چندش رو با خوشون بیارن توی اتاق . این مسخرست ، کاملا مسخره ! " میبل با دو دستش سر مایکل را گرفت و نزدیک خودش کرد و با لبخند به بلویی گفت :" اشتباه نکن کلویی ! این اصلا چندش و تنفر انگیز نیست ! خیلی بامزست ! ببینش . " سپس سر مایکل را چرخاند تا کلویی آن را ببیند . کلویی با انزجار تمام در اتاق را باز کرد تا ازاتاق خارج شود . میبل قبل از ابن که کلویی برود ، به او گفت :" کلویی ! من بهت قول میدم که فردا صبح ، خودت رو میکشی تا ازم بخریش . بهت قول میدم ! " کلویی که این حرف را شنید ، در را محکم پشت سرش بست و خارج شد . میبل سر مایکل را به طرف خودش چرخاند و بارخده رویی گفت :" به حرفاش اهمیت نده ! " سپس سر مایکل را ول کرد . 

در اتاق باز زده شد ، ولی اینبار ، زنی یا موهای بلند و نسبتاً فر و صورتی سفید وارد اتاق شد . زن لباسی صورتی پوشیده بود . زن گفت :" بانوی من ، همه چیز آمادست ." میبل لبخندی زد و به زن گفت :" ممنونم دایان ! " سپس یکی از دست هایش را روی صورت مایکل گذاشت و گفت :" خب ، قراره خوبت کنم ! " سپس شروع کرد به نوازش کردن صورت مایکل . جای زخم های روی بدن مایکل ، کمی میسوخت و بعد از چند لحظه سوزش از بین میرفت و دیگر جای زخم ها را روی صورتش حس نمی کرد . بعد از یک چند دقیقه ، میبل دست از نوازش کردن مایکل برداشت و به او آینه ایی دستی داد و به او گفت :" شرمنده ، تنها زخمی که نمیتونم خوب کنم مهر بردهء ابدی هست . جادوش رو کسی نمیتونه باطل کنه . " مایکل به درون آینه نگاه کرد . خودش را دید ؛ ولی دیگر زخمی رو ی صورتش نبود . 

بسیار تعجب کرده بود . تا همین چند لحظه پیش زخم ها روی صورتش بودند ؛ ولی الان دیگر هیچ زخمی روی صورتش نیست ‌ حتی عمیق ترین زخمش هم خوب شده بود . 

 

🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟🌟

 

خب . خیلی ممنونم که خوندید . اگر خوشتون اومد لایک کنید و نظر بدید . 🙂

لطفا حتما بگید خوب هست یا نه . 

از نگاه زیباتون بسیار ممنونم . 🙏🙏

 

در پناه حق ...