«شاهراه رستگاری» ۲

AMIR AMIR AMIR · 1402/05/04 02:21 · خواندن 3 دقیقه

پارت ۲

... آماری کمی گیج بود. چون عادت داشت وقتی از خواب برمیخیزد، دختری با مو های مشکی و پوستی گندمگون را در آینه ببیند؛

اما حالا به شکل پسری موطلایی و سفید پوست درآمده بود... و البته به شدت نسبت به این چهره جدید احساس آشنایی میکرد...

ولی در آن لحظه فقط نگران یک چیز بود و فقط یک سوال بر ذهنش سنگینی می‌کرد:« چه اتفاقی برای من افتاده؟»

این صورت جدید را لمس کرد، مو های طلایی را لمس کرد، و همچنین خوب به آن چشمان سبز نگاه کرد و زیر لب گفت:« شاید از عوارض بلوغه؟»

ولی خیلی زود فهمید که این فکر، مضحک است؛ دختران در سن بلوغ به پسر تبدیل نمی‌شوند.

ناگهان صدایی را در سرش شنید که فریاد زد:« تو کی هستی؟ تو بدن من چی کار میکنی؟» 

آماری زیر لب گفت:« من باید این سوال رو از تو بپرسم، تو کی هستی؟ من توی بدن تو چیکار میکنم؟ من هیچی یادم نمیاد، فقط چشم باز کردم و دیدم این ریختی شدم...»

ناگهان یک زن عینکی وارد اتاق شد. اما آماری متوجه او نبود، زن کمی به او نزدیک شد و گفت:« آدرین؟ داری با خودت حرف میزنی؟» 

آماری که شوکه شده بود برگشت و گفت:« آه.... منو ترسوندی.... آدرین دیگه کیه؟»

آن صدا دوباره، به صورت ذهنی، به آماری گفت:« آدرین منم! و این بدن کنه!...»

آماری خطاب به صدای آدرین گفت:« میشه یه دقیقه خفه شی و زر نزنی لطفاً؟» 

آن زن کمی اخم کرد و گفت:« چی گفتی آدرین؟» 

آماری دستپاچه شد، و با لکنت گفت:« چیزه.... با شما نبودم خانم.... ببخشید اسمتون؟»

_« من ناتالی ام آدرین، حالت خوبه؟»

صدای آدرین مدام در سر آماری می‌پیچید و می‌گفت:« آهای! ناتالی! این من نیستم! منو نجات بده!» 

آماری زیر لبی به صدای آدرین گفت:« ظاهراً فقط من میتونم صدای نحستو بشنوم، پس لطفاً یه لحظه ساکت شو....»

ناتالی دستش را رو شانه های جدید آماری گذاشت و پرسید:« آدرین، ازت یه سؤال میپرسم و میخوام که صادقانه جوابشو بهم بدی، و قول میدم به پدرت چیزی نگم؛ 

دیشب مشروب خوردی؟»

آماری حیرت زده شد و گفت:« نههههه!»

_« مواد کشیدی؟»

_« نه! من اصلاً اهل این چیزا نیستم خانم ناتالی!» 

_« پس چرا امروز رفتارت اینقدر عجیب شده؟» 

_« آها... بله... درسته... من خیلی... چیزم... بگو اسمشو... خیلی خسته هستم... یعنی با یکی از دوستام دعوام شد و من هم جد و آبادشو آوردم جلوی چشاش و خلاصه که آره دیگه...»

ناتالی با چشمانی گرد که حاکی از تعجب بود به آماری نگریست، و بعد از چند لحظه مکث، گفت:« پدرت پایین منتظره آدرین، تا پنج دقیقه دیگه بیا پایین.» و سپس رفت.

آدرین به آماری گفت:« خب، ظاهراً تو بدن منو تصاحب کردی. و خودت هم نمیدونی قضیه چیه، درست میگم؟»

آماری گفت:« همینطوره.»

آدرین گفت:« پس بهتره فعلاً طبیعی رفتار کنیم تا کسی شک نکنه. بعدش باید دنبال راه حل بگردیم...»

_« خب الان چی کار کنیم؟»

_« جوش نزن! نگران نباش، فقط هر کاری که من بهت میگم رو انجام بده، الان باید بریم پایین و با پدر من روبرو بشیم، خیلی مودبانه و آروم سلام میکنی و بعد هرچی من گفتم رو تکرار میکنی. فهمیدی؟»

_« آره بابا نفهم که نیستم...» 

آماری به سمت در اتاق رفت. اما تا میخواست در را باز کند، موجودی سیاه رنگ و کوچک که وسط هوا معلق بود روبرویش ظاهر شد و گفت:« سلام آدرین جونم! صبح قشنگت بخیر باشه عزیز دلم!...»

 

« فعلاً »