منشی قلبمp4

R.A R.A R.A · 1402/05/30 22:01 · خواندن 1 دقیقه

بریم برای پارت بعد

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

رزیتا را روی تختم گذاشتم خون از پاهاش سرازیر بود و از درد جیغ میزد ،

 

تا آمپول را جلوش آوردم جیغ بلند تر شدو به سختی خودشو عقب می‌کشید مچشو گرفتم و گفتم برای خودت اینکار را میکنم میدونم می‌ترسی آروم شدو و دستمو گرفت گفتم شاید اینجوری راحته پس بهش چیزی نگفتم داشتم آمپول را تزریق میکردم مچمو بیشتر فشار میداد سریع الکل آوردمو خون های روی پاهاش را پاک کردم و زخمش را شست و شو دادم دستم که ی زخمش می‌خورد جیغ می‌کشید و صدای گریش بلند میشد ،

بهش گفتم چیزی نیست زود خوب میشه تا آروم تز بشه قرص مسکن بهش دادم و به اتاق خوردش بردمش درو بستم سرم داشت منفجر میشد فکر می‌کرد بزاق دهن سگ وحشی...بزاق دهن سگ وحشی به خودم اومدم یادم به دارویی افتاد کهنسال میش اختراع کردم ولی ولی همه ی اون شیشه را فروخته بودم به شرکت های دارو ساز سرم از درد داشت می‌ترکید

روی تختم دراز کشیدم رو تختی ام غرق از خون بود رو تختی را درآوردم و به لباسشویی بردم و روی تخت دراز کشیدم چشمام را روی هم گذاشتم و با صدای اوق زدن از خواب پریدم سریع رفتم سراغ رزیتا صداش زدم رزیتا..رزیتا...رزیتا خوبی دیدم داره بالا میاره سریع سطل را بهش دادم و دستم را روی کمرش گذاشتم و نوازشش کردم متوجه سیاهی روی گردنش شدم حالش که بهتر شد از اتاق بیرون رفتم و روی کاناپه اتاقم نشستم و به سیاهی روی گردنش توجه کردم کمی فکر کردم کتاب طبقه دوم کتابخونه برداشتم نشستم به ورق زدن مشغول بودم صفحه۲۵۶ توی خط دوم در باره لخته خون صحبت می‌کرد که متوجه شدم .....

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

برای پارت بعد۱۳کامنت و ۲۰لایک

بای بای