Beautiful love 💞 part 3

🖤💜Linda 🖤💜Linda 🖤💜Linda · 1402/05/19 12:18 · خواندن 2 دقیقه

Romantic 

مثل همیشه از خواب بیدار شدم دیدم گوشیم داره زنگ میخوره جواب دادم و دیدم هانا بود اون خیلی خوشحال بود چون با یک پسر آشنا شده بود و خیلی حال میکرد منم خیلی براش خوشحال بودم بهش گفتم خوشحالم برات و گوشی رو قطع کردم راستش اون روز کایو هم پیام داد و گفت امروز میای با هم بریم بیرون به عنوان دوست ؟ منم بهش گفتم آره معلومه که میام میدونید من از 10 سالگی بود اون رو ندیده بودم یعنی 12 سال پیش خب این سخته برای همین آره گفتم حتما وقتم رو خالی میکنم می خواستم فقط از تنهایی در بیام خب راستش من هیچوقت حس  عشق رو درک نکردم و همیشه حس خطر میکردم برای هانا خوشحال بودم ولی نگران هم بودم براش خلاصه اینو بگم که به هر حال از وقت گذرونی با یک دوست لذت میبرم اون روز توی بیمارستان شرایط بهتر بود خیلی بهتر فقط رئیس بی ادب من اذیتم میکرد خیلی بی ادب بود امروز با من با حالت تمسخر حرف زد انقد بی ادب هست اون روز زودتر تعطیل شدیم منم خیلی سریع رفتم برای کایو چیزی خریدم که دست خالی نرم برگشتم خونه و حاضر شدم برم سر قرار یه لباس خوب پوشیدم و موهام رو شونه کردم سوار ماشین شدم و رفتم یه رستوران خیلی بزرگ و شیک بود اصلا فکر نمی‌کردم اونجا یکم نشستم تا این که خودش رسید ازش خیلی تشکر کردم و گفتم بابت کمک اون شب هم ممنونم اونم برام کادو خریده بود خیلی خوشحال بودم که بعد این همه سال می بینمش کایو خیلی پسر خجالتی و مؤدبی بود البته الان می‌گفت بعد از تو دیگه بخاطر خجالتی بودنم  نتونستم دوست پیدا کنم کایو 24 سالشه و واقعا هم راست میگه خیلی خجالتی هست  گفت تو خیلی دختر خاصی هستی اون شب اون موقع 🌃 چرا توی خیابون بودی؟ جریان رو تعریف کردم و اون گفت واقعا ؟ کارت خیلی سخته میخوای بعداً هم همینجوری قرار بزاریم ؟ گفتم آره فکر کنم بتونم اون پسر خیلی هم شوخ طبع هست همیشه از دستش می‌خندم پسر خیلی خوبیه بعدش شام خوردیم و خیلی خوشمزه بود خداحافظی کردیم داشتیم می‌رفتیم که بارون گرفت کمکم کرد خیس نشم تا ماشین من رو همراهی کرد  سوار ماشین شدم و رفتم خونه تا اینکه با یه چیز خیلی بد مواجه شدم