
یادداشت های روزانه موسیو آگراست

پارت بیست و دوم
... اون هاکماث اومده بود تا جون منو بگیره، البته فکر نمیکردم بدونه اولین نفریه که جهان درست رو پیدا کرده...
... سعی کردم از طریق درک احساساتش، مسیری که داشت طی میکرد رو بفهمم. و اون لعنتی دقیقا داشت به سمت من می اومد، و من نمیدونستم که چطور داره این کار رو میکنه.
ولی به هر حال خودم رو برای یک نبرد احتمالی آماده کردم.
گفتم:« بال های تاریکی، پایین!» و رفتم و در گوشهی تاریک رصدخونه مخفی شدم، و به نورو هم گفتم که ساکت باشه.
ناگهان پنجره رصدخونه شکسته شد و اون هاکماث به داخل پرید؛ و اطراف رو زیر نظر گرفت.
ظاهر عجیبی داشت. لباس هاش اصلاً به لباس های معمولی شباهت نداشت، احتمالاً از آینده اومده بود.
به آرومی از تاریکی بیرون اومدم و و گفتم:« مثل اینکه کار خیلی مهمی دارین.»
اون مرد به من نگاه کرد و گفت:« همینطوره موسیو آگراست. من به دنبال ارباب شرارت میگردم و...»
_ و چی؟...
_ و فکر میکنم که پیداش کردم.
_ چی باعث شده فکر کنید من ارباب شرارت هستم؟
_ انرژی ای که از معجزهگر شما ساطع میشه، انرژی منفی و سیاهه، پس ...
_ نورو، بال های تاریکی برخیزید!
_ پس حدسم درست بود؟
_ نمیدونم، خودت چی فکر میکنی؟
فوراً مشغول مبارزه شدیم. اما مشخص شد که اون هاکماث، حریف سرسختیه. هر ضربه ای که بهش میزدم، به سادگی دفع میکرد.
بعد از چند دقیقه نبرد طاقت فرسا، هر دو ما به طرفی رفتیم تا نفس تازه کنیم. پروانه ها در همه جای رصدخونه سرگردان بودن، برای همین به ذهنم رسید که شاید بتونم این هاکماث رو با آکوماتیزه کردن، شکستش بدم؛
فوراً یک آکوما ایجاد کردم و به سمتش فرستادم. اما اون آکوما رو گرفت و نیروی شرارتش رو جذب کرد، بعد پوزخندی زد و گفت:« هر چقدر دلت بخواد میتونی آکوما به سمتم بفرستی، این فقط منو قوی تر میکنه!»
ناگهان یادم اومد که کنفوسیوس به تمام هاکماث قدرت این رو داده تا با عصای خودشون، تمام احساسات و نیروی زندگی طرف مقابلشون رو جذب کنن. واسه همین لحظه ای به عصای خودم نگاه کردم... و این باعث شد تا اون هاکماث بفهمه دارم به چی فکر میکنم...
فوری بلند شد تا به سمتم بیاد، اما من سریعتر از جای خودم بلند شدم و عصای خودم رو به سینه اش چسبوندم. ناگهان یک جرقه بزرگ و بنفش رنگ ایجاد شد و در عرض یک لحظه، اون هاکماث تبدیل به یک مجسمه ذغالی شد. اما معجزهگرش به طرز عجیبی سالم مونده بود.
دستم رو دراز کردم و معجزهگرش رو برداشتم، جسدش پودر شد و مثل خاکستر نرم، همونجا پخش شد.
ناگهان نوروی معجزهگر اون هاکماث ظاهر شد و گفت:« سلام ارباب...» لحظهای مکث کرد، معلوم بود که تعجب کرده.
من گفتم:« بال های تاریکی، پایین!» و دو تا نورو در مقابلم قرار گرفتن.
نوروی اون هاکماث گفت:« اِ... تو که ارباب من نیستی!»
من معجزهگر اون هاکماث رو به سینه ام زدم و گفتم:« از این به بعد هستم!»
نوروی خودم اما با حالتی مخلوط از یأس و ترس و گفت:« وای نه!»
من حالا صاحب دو معجزهگر هاکماث بودم. و زیر لب با خودم گفتم:« شاید بتونم چند تا دیگه رو هم بدست بیارم!...»
{ فعلاً }