رویای واقعی مآه پارت 4 🌚✨️

KR KR KR · 5 ساعت پیش · خواندن 2 دقیقه

بچه های سلاممممم ،  امروز تولدمه 🫠🌿

و حمایت ها تون رو خیلی دوست داشتم 💫🤤

برید ادامه که قراره خفن شه 💖🖇

بخش ۳

  • دو روز بعد :

☆ هنوز به خاطر اون قضیه سرم درد میکنه ، رفتم داخل آشپزخونه و دوتا قرص رو به همراه آب خوردم و به گوشیم نگاه کردم و شک داشتم که به مهرسا زنگ بزنم یا نه ؛ بلاخره گوشیم رو ورداشتم و بهش زنگ زدم : 

  • بعد چند تا بوق :

☆ سلام ، خوبی ،؟

مهرسا : سلام مرسی چیشده بهم زنگ زدی ؟

☆ آها کارت داشتم میتونی الان بیای خونم ؟ ازت کمک می خوام ،،

مهرسا : از من ؟ اوکی .

  • ۱ ساعت بعد :                    ♡ = مهرسا

☆ خیلی منتطر موندم ، تا اومدن برن بیرون دیدم یکی داره در میزنه ، در رو سریع وا کردم " دیدم مهرسا هست '؛

بدن اینکه چیزی بگم ، دستش رو گرفتم و به سمت اتاق مخفیم کشیدمش ^^ دقیقا روبه روی دیوار بودیم .‌

 ♡ هی چی کار میکنی ؟

☆ حرف نزن و فقط باهام بیا ،

☆ دستش رو محکم تر گرفتم و با اون یکی دستم روی دیوار کشیدم  ، دیوار باز شد و به اون اتاق رفتیم ..

♡ این ، اینجا کجاست ؟؟

☆ نگران نباش .

♡ یعنی چی نگران نباش ، من دیگه باهات نمیام ، این شیشه های خون چین ؟؟

☆ میدونستم شوک زده شده ، برای همین روی تختم نشوندمش و همه چی رو براش توضیح دادم .

☆ ببین من الان دست تنهام کمک میخوام میتونی کمکم کنی ؟؟

♡ من چه کمکی میتونم کنم ؟ 

☆ اگه راضی باشی میتونم بهت این قدرتو بدم که بتونی آب رو کنترل کنی .،

♡ ولی من هیچی بلد نیستم. 

☆ تا اومدم جوابش رو بدم ، افتادم زمین و دست‌هام رو روی گوش هام گزاشتم و از درد داشتم می‌مردم .

☆ پا ، پا ،پاشو ب برو شمشیرم رو بیار .

♡ کل اتاق پر بود از شیشه های خون ، واقعا ترسیده بودم . رفتم و پشت یک میز شمشیرش رو پیدا کردم :))

خیلی خوشگل بود ، سریع دویدم سمتش و شمشیر رو دادم بهش و بهم گفت از اینجا تکون نخور ،؛

☆ با بدبختی رفتم پشت بودم و شمشیرم رو کشیدم ، از شمشیرم خون همینجوری می‌ریخت،  داد زدم و گفتم : هر جا هستی بیا بیرون . سریع سرم رو برگردونم و شمشیرن رو داخل شکمش کردم و داشت خون بالا میاورد ، گفتم : شما ها خیلی حسودید ....

 

 

ادامه اش پارت بعد 🌿🫠