«دایی ناتنی من»p16

. 𝓶𝓪𝓼𝓾𝓶𝓮𝓱. . 𝓶𝓪𝓼𝓾𝓶𝓮𝓱. . 𝓶𝓪𝓼𝓾𝓶𝓮𝓱. · 4 ساعت پیش · خواندن 4 دقیقه

راستی سیسی ها لباس سربازی گرفتین 😂🥲💔

از زبان آدرین:

 

مرینت به خواب رفت و من به دختر کوچولو نگاه کردم. مثل کودکی‌هاش زیبا بود. چهره‌اش آرام و بی‌خیال، انگار هیچ‌یک از این آشوب‌ها توی دنیای بیرون وجود نداره. اما من می‌دونستم که این آرامش فقط ظاهره. توی خواب هم، ذهنش درگیر رازهایی بود که حتی خودش هم نمی‌تونست درست بهشون دسترسی پیدا کنه.

 

به گذشته پرت شدم. درست زمانی که فهمیدم چرا منو به عنوان یه فرزندخوانده پذیرفتن. اون روزها رو یادم می‌آد، روزهایی که فکر می‌کردم این خانواده به خاطر مهربونی و بزرگی قلبشون منو تو جمع خودشون قبول کردن. اما حالا می‌دونستم که همه‌چیز دروغ بوده. دروغ‌هایی که توی بیست سالی که پیششون زندگی کردم، مثل خوره به جونم افتاده بودن.

 

می‌تونستم همه‌ی آدمای اینجا رو بکشم. بخاطر دروغ‌هایی که بهم گفتن. بخاطر رازی که توی این سال‌ها ازم پنهون کرده بودن. و البته با قدرتی که بهم رسیده بود، راحت می‌تونستم این کار رو بکنم. اول اون ویلیام که خودش رو پدرم معرفی کرد. بعد بقیه‌شون، یکی یکی، تا آخرین نفری که توی این دروغ‌ها شریک بودن.

 

اما اگه بخاطر اریکا، مت و مرینت نبود، الان کل عمارت رو آتیش زده بودم. اریکا، که همیشه مثل یه مادر واقعی برام بود، حتی اگه خونمون نبود. مت، که پدرانه کنارم ایستاده بود، حتی وقتی که می‌دونستم رازهایی پشت چشمانش پنهونه. و مرینت... مرینت که همیشه قلبش پاک و بی‌آلایش بود، حتی اگه نمی‌دونست چه بازی‌هایی پشت پرده در جریانه.

 

این تنها شرط من بود. تنها دلیلی که از گناه‌هاشون گذشتم. اینکه مرینت زن رسمی و قانونی من بشه. نه به خاطر قدرت یا ثروت، نه به خاطر انتقام. فقط به خاطر اون نگاه‌های معصومانه‌اش، به خاطر کودکی‌هایی که باهم داشتیم، به خاطر آرامشی که فقط توی حضور او می‌تونستم پیدا کنم. 

 

اما حالا که مرینت توی خواب بود، من تنها با افکارم تنها بودم. با خاطراتی که مثل سایه دنبالم می‌کردن. با رازی که هنوز براش آماده نبودم. ولی می‌دونستم که روزی می‌رسه که همه‌چیز رو بهش می‌گم. روزی که دیگه دروغی بینمون نباشه. حتی اگه این حقیقت همه‌چیز رو به هم بریزه. 

 

تا اون روز، فقط بهش نگاه کردم. به دختر کوچولویی که همیشه قلبش مال من بود، حتی اگه خودش نمی‌دونست. و در سکوت اتاق، با خودم عهد بستم که ازش محافظت کنم، حتی اگه این به معنای جنگیدن با همه‌ی دنیا باشه. 


کنار مرینت دراز کشیدم و چشمام رو بستم. خستگی این همه سال دروغ و راز، مثل کوهی روی دوشم سنگینی می‌کرد. اما کنار مرینت، حتی برای یه لحظه، احساس آرامش کردم. به خواب عمیقی فرو رفتم، خوابی که توش هیچ دروغی نبود، هیچ رازی نبود، فقط من و مرینت بودیم، مثل قدیم...  

 

از زبان مرینت:  
 

می‌خواستم تکون بخورم تا بالش رو بغل کنم، اما به جسم سفتی برخورد کردم. وقتی موقعیت رو سنجیدم، چشمام اندازه توپ تنیس شده بود! درجا ازش فاصله گرفتم و بلند شدم. با دیدن خودم که هیچی تنم نبود، تندتند لباس پوشیدم. به آدرین نگاه کردم که جنین‌وار خوابیده بود. برای همین، روش پتو گذاشتم و با کمترین صدا به بیرون رفتم.  

به طرف آشپزخونه رفتم. با دیدن مامان‌بزرگ اریکا که عینک زده بود و کتاب می‌خوند، لبخند زدم. اون زن همیشه برایم مثل یه الگو بود. همیشه با آرامش و وقارش بهم یاد داده بود که چطور قوی باشم، حتی وقتی همه‌چیز به هم می‌ریخت.  

اریکا سرش رو بلند کرد و با اون لبخند همیشگی‌ش گفت: "صبح بخیر، عزیزم. چرا اینقدر زود بیداری؟"  

من یه لحظه مکث کردم، نمی‌دونستم چی بگم. چطور می‌تونستم بهش بگم که صبح‌زود از کنار آدرین فرار کردم؟ چطور می‌تونستم بهش بگم که هنوز نمی‌دونم چه احساسی نسبت به این ازدواج دارم؟  

اما اریکا، مثل همیشه، انگار همه‌چیز رو می‌دونست. با مهربونی گفت: "بیا یه چای برات درست کنم. چای همیشه بهترین شروع برای یه روز جدیده."  

من هم نشستم، کنارش. شاید امروز روزی بود که باید بیشتر از همیشه به حرف‌های دل‌م گوش می‌دادم. شاید امروز روزی بود که باید رازهایی رو که توی قلبم پنهون کرده بودم، کم‌کم بیرون بریزم...  

 

 

خوب تا همینجا بسته اگه میشه لایک کامنت بزارید 

 

 

60تا کامنت 20لایک 

 

دوستون دارم سیسی ها :)